تبليغاتX
کابوسهای شیطان در بهشت

کابوسهای شیطان در بهشت

پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت ... ناخلف باشم اگر من به جويي نفروشم

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سلام .. همیشه بهانه ی خوبی است برا ی دوباره دیدن ، دوباره نشستن ، دوباره از  هر آنجا که دوستش داری شروع کردن ، دوباره کنار کسی گر گرفتن از همین عصرهای ساده ای که مثل همیشه اند ، دوباره هم خمار چشم های خرمایی ات شدن ، بدون آنکه منظور هیچ پرنده ای باشی ، یا آسمانی ، حتی زمینی که بخواهی از آن نشانه ی آسمانی شوی که هیچ پرنده ای را نمی تابد ، هیچ پرنده ای را هیچ آسمانی را ...

خوب بگذار ساده باشیم ، مال هر آسمانی باشی یا معشوق هر پرنده ای ، باز هم زمینی تر از آنی که سلام آغاز دوباره ی مان نباشد ، دست هیچ کداممان هم نیست ، نه تو نه من ، پس سلام و سلامی برای دوباره دیدنت از همین جای همین قصه که ...

بگذریم که بعد از سلام می خواهم بگویم :

۱: دکتر سعید محمد حسنی ، عزیز دور دوست داشتنی ام بعد از جشنواره ی شعر خوزستان در اهواز و انتخاب شعر پارسیانش به عنوان اثر برتر ، چون نتوانسته بنا به مصالحی شعر را در آنجا بخواند و هم ضمیمه شدن درخواست های مکرر دوستان برای دیدن دوباره ی شعرش (حداقل در فضای مجازی) ، میدان های مغناطیسی اش را در این دفتر اینترنتی با همین شعر به روز کرده با این تفاوت که این بار نقد موشکافانه ی دوست عزیزی هم کالبد شکافی کرده این اثر ماندگار دکتر را . دعوت می کنم به خواندن هر دو بنشینید (هم شعر هم نقد) مطمئنن ارزش چند بار خواندن و خواندن را دارد .

 

۲: خاتمی نیامده فیلترش کردند (سایت یاری را) . جای بحث اش اینجا نیست اما دلم نیامد که در این گوشه ی از دنیا بیرون که هوایش هم زندانی است حرفی از این سید خندان نزنم که با تمام حرف و حدیث هایی که هست ، خنده ها و حرف هاش دلگرمی خیلی از ماهاست . از ته دل آرزوی موفقیت اش را می کنم . (البته سایت یاری در آدرسی تازه با بیانییه ای تازه و با همان فرم  ( www.yaarinews.ir )

 

۳: شعر ماله پیرار ساله شایدم دور تر ... باید یه چیزی می زدم اینجا بعد مدتها اگر نه خیلی وخته از هیچ شعری آنچنان لذتی نمی برم که بخوام عمومی اش کنم حالا تا ببینیم بعدن دنیا چه جوری می چرخه لای مغز دم شده از واژه ها و تصاویر دنیایی ...

 

 عرو سکها هم روسی بلدند ...

 

کتاب فلسفه ، سیگار مقنه ، عکس لنین

و نامه زیر قلم راه می رود پایین

ـــــ : سلام دختر سرخ ستاره ، ساده ی خوب

بدون بودنت انگار ، ایستاده زمین

و چند دسته جوان توی کافه گرم فروغ

کنار پچ پچ سیگار ، مسخ استالین

" نگا رفیق ، برای تو عشق یعنی مرگ

الان ، مبارزه ، مردم ، اراده ی سنگین

و انقلاب برامون مهمه ، نه خودمون !!"

ـــــ :درست ، اما یالین ، بدون اسم تو این ــ

حروف قلمبه برام ارزشی ندارن ، نه من ،

نمی تونم ، بدون تو ، هیچ وقت ، ببین ...

عبور عقربه ها عرض ساعتت را خورد

بجنب ، زود بگو ، دیر می شود ، یالین!!!

و نامه توی خودش بغض کرده ، پر شده بود

دلش از این کلمات شکسته و غمگین

و اشک آبی خودکار ، پشت نامه نوشت

کتاب فلسفه ، سیگار مقنه ، عکس لنین

و چند دختر مشکوک توی بحث خدا

اطاق دم شده با دود ، انقلاب ، همین

" دوشنبه باستی اعلامیه رو پخش کنید

تمام شهر و وجب به وجب بچسپونین ..."

دوشنبه وای چه عصر بدیست وقتی که

سکوت بود و یهو جیغ ترمز ماشین

فرار ، ایست ، گلوله که شیهه زد ، مریم!!

صدای کفش ، نه ، پوتین ، نه ، ای خدا یالین !!

سه چار تیر که توی صدای زن پیچید

پیاده رو که پر از نامه ، خون ، تو ، عکس لنین

و چند دسته زن و مرد سرد و مشکی پوش

که ایستاده ، خدا صبرتان دهد ، آمین ...

 

... عشق همه ی آن چیزی است که در ما نیست بدون حتی یک وجب مکث اضافی .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 1:28  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  | 

 

 

سلام ...

 

 

خانه افتاده ، ساکت و تنها ، (مثل من) از نگاه سنگینش

توی لب / خنده ای کم یا خاکستری در لبان غمگینش

توی یک عصر ساده / می آید ، عزیزم نگاه باش اینجا

با خودش بغض کرده توی فنجان ، با وطن لای پوتینش ↓

هی خیابان کارگر را راه می رود ...    : تاکسی !!   "ببخشید   آ ، ↓

چشمتون انقلاب می خوره "     ...      ( " بچه با سنگ در فلسطینش" ) ↓

کیس خوبیست ، توی دانشگاه   ...    : "  هی پسر! ، مرگ شعره اندامش " ، ↓

حرف / دارد  ...  ولی صدایت با موج کوتاه ، توی ماشینش ↓

رادیو را بغل گرفته که جنبش مولوی در آرژانتین ↓      

طعم موسیقی شما را داشت ، ...      : " این که تکراریه ، ببندینش ."

که دلم سخت با تو تنگیده ، با کمی شهر توی  Baby yar

با اطاقی که گاز می مرگید ، با تو زیر نگاه آبی ، بار...دار عیسی که نه

 فقط مریم بود که نیچه عاشق شد 

وقتی اینجا ونیز بوداده ، توی بازار ، مال قایق شد

یا که بیت المقدس آواره ، در خیابان قدم زنان می رفت

( رو سری های چفیه بسته ) ، ( باد ) ، ( یک همیشه که با زمان می رفت .)

دختری نه ، پرنده ای کوچک ، یک فرشته که سرخ ، یک مانکن

پرچمی با ستاره خونی بود ، دختری روی دوش ما ( بی من )

داشتی فکر می شدی این عشق ، از کجا (  مکث  ــــ U  ) آب می خوره

:  "هیچ کس نمی داند ، منم مثله همه"

 (دور می شود) ، (ترمز تاکسی) ...    : "ببخشید  آ !! چشمتون انقلاب می خوره"

و لهستانی هوای یک صندلی را نشسته ام با تو

یک نفر ، یک همیشه ، (مثل ما ) ، گوشه ی پارک تاب می خوره ...

 

 

... هولوکاست یکی از وحشتناکترین فجایع بشری است همین و بس .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 9:30  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  | 

 

سلام ...

 

 قبل از مقاله چند خبر به عرضتان می رسد :

۱ ـ

جشنواره سراسری شعر «خط سوم» به زودی برگزار می شود

با توجه به داشتن موضوع آزاد و برگزاری آن توسط عده ای از شاعران خوب تبریزی و حضور شاعران مطرح و موفقی نظیر صالح سجادی (دبیر جشنواره) و غلامرضا رزمی (دبیر اجرایی) بر سر کارها مطمئنا جشنواره خوبی خواهد شد.

خبر کامل آن را برای ارسال آثارتان در لینک زیر بخوانید:

جشنواره شعر سراسری «خط سوم»

۲ ـ

 

«رضا پارسا»ی عزیز قصد دارد جشنواره غزل پست مدرن اینترنتی برگزار کند!

فکر کنم تا 20 آبان فرصت دارد و تعداد زیادی از آثار هم قرار است بزودی به چاپ برسند.

جوایزی هم برای نفرات برتر در نظر گرفته شده است.

خبر دقیقش را در وبلاگ خود جناب پارسا بخوانید:

مسابقه اینترنتی غزل پست مدرن

به همّت همین جناب پارسا تالار گفتگوی غزل پست مدرن ایران افتتاح شده است

حتما سر بزنید و عضو شوید

به نظرم فضای مناسبی برای بحث و گفتگو خواهد بود:

تالار گفتمان تخصصی غزل پست مدرن

 

 

 

۳ ـ شماره اول مجله «همین فردا بود» چاپ شد. الان که این متن را می خوانید حتما خیلی هایتان نشریه را کامل خوانده اید. برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ سید مهدی موسوی مراجعه کنید .

 

 

اما قسمت دوم نقد :

 

 

 

متن و اشکالات خروج از متن :

یکی از تکنینک هایی که شاعران مختلف برای نشان دادن سطح آگاهی و علی الخصوص ایجاد فضای فکری شعر خود ، به آن دست می یازند ، ارجاعات بیرون از متن است . ارجاعاتی که وقتی به صورت نقل قول بوده در ادبیات قدیم از آن به تضمین یاد شده و وقتی اشاره فقط به مفهوم ، معنا و یا خود شخص بوده آن را به نام تلمیح می شناختیم .

اما امروزه با عوض شدن فضاهای ساخت شعری و هم برخورد با نیازهای جدید در شعر و ارتباط های جدیدتر با مخاطب این تکنیک شعری را نه به عنوان تلمیح یا تضمین که به اسم ارجاعات بیرون از متن تعریف می کنیم .

«ارجاعات بیرون از متن» هم می توانند به شعر کمک کنند و هم این پتانسیل را دارند که به شعر ضربه های اساسی بزنند . جایی که این ارجاعات نتوانند به درستی در متن تعریف شوند و با مخاطب ارتباط ضعیفی داشته باشند ، شعر را دچار گسست های فکری اساسی می کنند و آنجا که در شعر درونی شده و همجزء متن باشند _ در جهت فضا سازی های معنایی _ قطعن به شعر ، کمک شایانی می کنند .

در این کتاب ما 60 بار شاهد ارجاعاتی بیرون از متن بودیم . ارجاعاتی آنچنان بومی و تعریف شده برای مخاطبان ایرانی که بسیار نزدیک می نمود .

(( نه فقط مولوی و سعدی و من مجنونیم / دشت در دشت دو بیتی است که فائز شده است ))

((با مولوی پیاله زدم ... پی ...که ... آله ام / از چاکران درگه شمسم ، مقربم ))

((من مولوی و قونیه و بلخ نیستم / هو  شمس هو که شعر که شعرم که شعر هم ...))

((ستاره ها همه تاریک و مولوی خاموش / و شمس در تب تبریز شعله ور شده است ))

((نوشته بود عزیزم ... نوشته بودم کی ؟ / و داس آکل که به من گفته بود مرجان))

((کمان به دست گرفته نواده ی آرش / نشسته روی خداحافظ سلام لبش))

و ...

 

یا آنچنان عمومی و غیر بومی که همه ی مخاطبان به نوعی با آن سر و کار داشته اند :

((بگو به مارکس که دنیا فقیر تر شده است / که چشمهای من ا اتفاق تر شده است))

((اپیک و ... وضع دلاری که بشکه بشکه عرب / و بحث مسئله ی نفت داغ و داغ تر شده  است ))

((منم که جاذبه را طور دیگری دیدم / برقص سیب قشنگم برقص با نیوتن))

((شروع سفسطه ام با فروید زیر شکم / و ناگهان غزلی باب حجتی که تمام))

((توی تهران فراری اش خواندند / نیشکر در حوالی کوبا))

و ...

  

یا آنچنان غیر بومی و غیر معمول :

(( کزت کنیز تناردیه هاست ژان وال ژان / پینوکیوی در این قصه هم که خر شده است ))

((جناب جنبی آقای ایکس ویلاتر / پرنسسی که نداریم در به در شده است))

و ...

 

من بر این عقیده ام که ارجاعات بیرون ازمتن در این کتاب بسیار بیش از حد معمول بوده و مشکلات اساسی ایجاد کرده به چند دلیل :

1 _ بسیاری از این ارجاعات در طول متن تعریف نشده اند

2 _ به حدی زیاد و گاهی پشت سر هم هستند که تصور تصنعی بودن آن می رود .

3 _ شعر را از جنون شاعرانه خارج ساخته به سمت یک تشتت ناشیانه می برد .

4 _ گاهی آن قدر کشف ارتباطات فرمی و معنایی بین ارجاعات بیرون از متن یک شعر مشکل و ناممکن می شود . که این تصور که اساسن منطقی پشت سر این ارجاعات نیست را متبادر می کند .

5 _ گاهی این ارجاعات برای مخاطب ناآشنا هستند یا به سختی آنها را شنیده که یادآوردشان آن قدر طول می کشد که بی خیال شعر می شود .

...

به نظر من این خبط شاعر ناشی از دوران عصبیت و دست پاچگی در برابرسیل واژه های راه یافته به ذهنش بوده و هم عدم کنترل بر آنها ، تا جایی که شعریت را فراموش کرده گاهی رشته های ارتباطی بین قسمت های مختلف شعرش را خود پاره می کند .

این ارجاعات بیرون از متنی زیاد ناشی از دورانی است که شاعر هنوز برخورد درست با واژه ها و کلمات را نیاموخته برای رسانش وابستگی یا نقد فضاهای خود از این ارجاعات استفاده کرده که وقتی با هیجان و تندروی های دوران بلوغ فکری اش هم همراه می شود به فاکتوری منفی بین شعرهایش تبدیل می شود .

البته شایان ذکر است که در شعرهای بعدی شاعر که هنوز چاپ نشده اند این مشکل به خوبی مرتفع شده و شاعر توانسته با تسلط بر ذهن پریشان خود ، این ارجاعات را در خود متن به کار ببرد .

 

تصویر سازی های مشابه :

در طول خوانش اشعار با تصاویر مشابه مربوط به ایده هایی مشترک مواجه می شویم که تفاوتشان صرفن در پیاده سازی بر روی اوزان مختلف است .

و همین را من دوباره ناشی از ذهن هنوز ناپخته ی شاعر در دوران شکل گیری این شعرها می دانم که دلبستگی خاصی به مخلوقات خود داشته و با یادآورد انها در دوره های مختلف ساخت شعری دوباره در فرمی مختلف به کارشان بسته یا شایدم احتمالن به دلیل عدم تکامل ذهنی ، با کلمات مشابه ، تصاویر مشابه در ذهنش خط بسته .

((به وقت جاذبه قطام از خودش می گفت / و سیب را نیوتن خورده بود موقع شام))

((منم که جاذبه را طور دیگری دیدم / برقص سیب قشنگم برقص با نیوتن))

(( قرعه ی بازی این قصه که افتاد به من / سیب را جاذبه ی سرخ زمین داد به من))

((سیب آلوده ی من باش که گازت بزنم / لمس کن با تن من جاذبه ی دوری را ))

و ...

در ابیات مختلف ، برخورد شاعر با سیب را می بینیم . علارغم این امکان که شاعر می توانست از این اسطوره ی خاص که در هر سه حوزه ی اسطوره شناسی ( بومی ، منطقه ای و جهانی ) کارکردهای خاص و شاعرانه ای دارد ، کار بیشتری بکشد ولی با اتکا به تصویری حاصل از تصادم جاذبه ، نیوتن و افتادن ، تصاویری بسیار مشابه به این لحاظ ایجاد کرده که تاویل پذیری بیشتر را از متن این کلمات گرفته . شاید تنها نکته ی مثبت این کار نوعی از اسطوره شکنی بوده با سیب .

چرا ؟ چون سیبی که معمولن در شعر ما ایرانیان همیشه با برخوردی کلیشه ای همراه بوده ( مثل میوه ی بهشتی بودن و جریان آدم و حوا ) در این شعرها مثل یک جریان دیگر به آن نگاه شده جریانی که بر می گردد به همان ذهنی که می خواهد جامعه ی مدرن و مشکلات آن را به ما نشان دهد .

شاید که یکی از بزرگترین دستاوردها دنیای مدرن و جدایی اش از دنیای سنتی ، کشف نیوتن در جاذبه و بعد ها گالیله در چرخش زمین بود که با برخورد تند کلیسا مواجه شده و تقابل خصمانه ی مذهب با علم جدید را ( که هر دو از دو جهت مختلف اسطوره های دوران جدید هستند ) به خوبی نشان داد .

هر چند به نظر من این اسطوره شکنی چندان محسوس نبوده در کل کار . و می توانست با تمهیدات خاص تر رنگ و بوی بهتری از این جهت بگیرد .

در تصویر سازی های شاعر نکته ای دیگر هم که به ذهنم رسید و برایم جالب بود ، باز هم از تبعات آمار گیری از کتاب بود .

در کل اثر 34 بار کلمه ی «لب» به کار رفته که به نظر من با توجه به اینکه «لب» واژه ایست که نمی تواند به تنهایی فضا یا تصویر بسازد و قاعدتن در ترکیب با کلمات دیگر است که می تواند حامل تصاویر یا فضاهای مورد نظر باشد ، این آمار می تواند جالب و در خور تفکر باشد .

تبعات لب عمدتن در کلمه هایی دیگر یا بهتر بگویم در افعالی دیگر می باشد . که دو مورد بسیار بارز آن یکی بوسیدن یا بوسه و دیگری خندیدن یا خنده است . و با توجه به اینکه خنده  9 بار و بوسه 12 بار تکرار شده میبینیم که تعداد دفعات تکرار لب بسیار بیشتر از حتی جمع این دو مقدار است . خوب پس اجازه داریم این سئوال را بپرسیم که این همه «لب» دیگر که آمده اند ، به چه شکلی تصویر شده اند .

((لب ریخت روی لبم که لبت را نمی لبم / شب ریخت روی شبم که شبن را نمی شبم))

((لبی که سر به نوشتت کشید با تردید / کدام گوش مرا زیر سیلی اش خواباند))

((چه عادتی است که هی چرت و پرت ... می بینی ؟ / که توی آینه لب قسمتی ست از چانه))

((نه سیبه ای نه سکوتی نه مخفیانه لبی / بکن در این غزل عاشقانه قالم را))

((و در ادامه لب و هرچه قرمز خوب است / شبیه من که تو را ... عین و شین ... عطش ، آتش))

 

این جاست که به یکی دیگر از شگردهای شاعر پی می بریم و آن ایجاد تصاویر و فضاهایی تازه با ترکیبات غیر معمول است .

و آن ایجاد تصاویری مجرد با کارکردهای ذهنی تر از گذشته .

 

تصرف در نحو ، چرایی و چگونه گی ...

 

همانطور که قبلن نیز گفتیم ، شاعر در برخورد با هر نوع جامعیت و ساختاری بد بینانه عمل می کند و خود را مقید به آن نمی داند ، تا جایی که در سراسر کتاب هیچ کجا آن چنان که  باید و شاید پایبند هیچ نوع ساختار پذیرفته شده ای نبوده و همواره به عمد یا ناخودآگاه ساختارهای عمودی و ظاهری شعر را شکسته و به نرم های مد نظر خود نقب زده .

همین رفتار شاعر را در برخورد با افعال و جمله سازی ها نیز شاهدیم . جایی که شاعر حتی مرز مشخصی از تفاوت بین خود و دیگران ایجاد کرده .

تعدد مصادر جعلی و جمله هایی که نحوشان از نرم معمول خارج شده ، ذهن را به این فکر وا میدارد که آیا تا کجا اجازه داریم با این دیدگاه با محیط شعری مان کنش داشته باشیم .

24 مصدر جعلی یا اسم هایی که فعل شده اند در میان غزل های کتاب نشان از روح شالوده گریز این اثر دارد . شالوده گریزی ای که بسیار نمودش بیشتر از کارهای یک پست مدرن معمولی است و حتی کار بیشتری از آنها می کشد در متن و هم در معنا . تمام اینها درست ، اما اینها تا چه اندازه در خدمت شعریت و هدفهای شاعر بوده و مخاطب تا چه اندازه با این ساخته (یا می تواند بسازد) .

این که در این اثر تمام این مصادر جعلی یا نحوهای شکسته در خدمت شعریت نبوده به وضوح با یکبار خواندن اثر به دستمان می آید ، اما چرا ؟

آیا صرف تصرف در نحو به کار ضربه می زند ؟ نه . و قطعن نه . اما دوران خام ذهنی و عصبیت و هیجانات ناخودآگاه شاعری که شعر را به سیلان کلمات جاری شده از ذهنش سپرده ، غزل هایش را دچار پریشانی و آشفتگی از این دست کرده که در یک غزل به ناگاه با چند مصدر جعلی پشت سر هم روبه رو هستیم و این نوع از مصادیر چون به خودی خود سخت و خشک در ذهن می نشینند ، شعر را هم در تاویل پذیری سخت و خشک می نمایند .

((سلیده ام به سلیدن جذامی ام به جذام / بگو شفا به سیاهد چو مادرم به عزام))

((ناگهان توی من روانخانه . من فراری شدم که یع...نیچه ؟ / کافکا را با فلسفه رقصیدم در خیابان فروید را دیدم))

((حرفمان توی مترو یادت هست ؟ چقدر عصبیدی مردن را / من بلیطی برای آن دنیا تو بلیطی ...ب... راه ... شوک بدهید))

((نوش در نوش هوش می جرعید آنکه بر نقشه اش ترا لمسید / کودکان سیاه آفریقا به گمانم فقیر زاده شدند))

(( در کدام کس به نطفه می رسم؟ کدم شعر ؟ / در کجای بوسه بوسه کدام لب ؟))

((می چپم توی گیج اقیانوس ... می شنایم که ناگهان اتوبوس / قلب یک کوسه ی خیابانی فکر کن توی جیب می افتد))

 

اساسن نه تنها در مورد این نوع از شالوده گریزی که در رابطه با هر نوع کلمه یا تصویرسازی ،  اگر زمینه و فضای لازمی برای نشستن نباشد و آن کلمه یا هر چیز دیگری که قرار است در جایگاه خاصی از متن بنشیند ، نتواند خودخواهی خود را به رخ بکشد شعر یکباره از عهده ی وظیفه اش شانه خالی کرده و کار شعری در آن نقطه می لنگد و همین امر کافی است تا کل پروسه ی شعری هم دچار بحران شود . از طرفی خود این مصادیر جعلی شبیه معماهای ریاضی ، در یک شعر ، متن را به یک موجود ارگانیک و قابل حل تبدیل می کنند که شاعرش به این وسیله می خواهد مخاطب را با متنش درگیر کند . ولی اگر همین معماهای ریاضی ( مصادیر جعلی ) در شعر فراتر از سختی قابل تاویل باشند . اساسن شعر را غیر قابل حل کرده و ضربه های جبران ناپذیری به شعریت می زنند . همین را در مورد تصرف در نحوهای جمله ای نیز صادق می دانم ، اگر چه تصرف هایی که در نحو جملات می شود خود به خود تصاویر را چند بعدی کرده و فضاهای چند وجهی قابل تفسیری به متن هدیه می دهند ولی اگر در این میان دریچه ای برای مخاطب هم گذاشته نشود تا بتواند از آن دریچه ارتباطی ، شروع به حل معماها و ارتباط با شعر کند ، دیگر شعر هر چند هم تاویل پذیر باشد در صد زیادی از مخاطبان عام خود را از دست می دهد . کاری که گاهی وحید نجفی به خوبی به آن پی برده و گاهی شعرش را به سختی تنزل داده .

عشق و رمانتیک واری :

در این اثر ما شاهدیم که 23 بار کلمه ی عشق در کل شعرها خود را می نماید .

ولی این آمار اگر چه در ظاهر زیاد است و باید دلیلی بر فضای عاشقانه ی کارهای باشد ولی دقیقن برعکس ، ما در هیچ کجای این اثر با یک عشق رمانتیک و یا حتی نمونه های سانتی مانتال آن روبه رو نیستیم و این خود نشان دهنده ی کارکردهای تازه ایست که شاعر از این حضور همیشه گی در شعر داشته .

تصویر و کارکردهای متفاوت از عشق ،

حضورش در کنار هرمونتیک های اجتماعی و سیاسی متن

و هم نقد و استفاده از عشق همچون مفهومی مجرد ، خود از نمونه های موفق در این کتاب است .

اینکه ما حتی چرا آن رمانتیک واری عشق را در این اثر احساس نمی کنیم بخشی اش هم بر می گرد به جنون ساری در کلمات و روایت ها ، اسطوره شناسی خاصی که از عشق به دست می دهد و هم جامعه شناسی عامی که قاطی قصه و تصاویرش شده .

که مجموع اینها این ماده ی لطیف شعری را در خود تحلیل کرده و رنگ و روی تازه ای از آن به دست داده . که خود این نکته می تواند پیشنهاد تازه ای برای روایت پردازی هم باشد .

 

مخاطب یا خیل خوانندگان :

 

من یکی از دلایلی را که به عنوان ضعفی برای این کتاب مطرح می کنم . مشکل اساسی شاعر در ایجاد ارتباط با مخاطبان است . کتابی که علارغم تمام تفکرات روزپسند و مسئولیت پذیرش ...  و هم علارغم تمام دیدگاه های تازه ای که در برخورد با زبان و تصاویر داشته . به علت جنون و آشفتگی روحی شاعر و کلماتش ، کتاب را از سطح یک اثر با طیف وسیع مخاطبان به اثری مخصوص منتقدان تبدیل کرده و اجازه ی کشف و لذت را از مخاطبان گرفته .

گرچه مخاطبان خاص این اثر تاثیرات خود را از این کتاب گرفته و پیشنهادات تازه ی آن هم به فکرشان وا داشته ( یا روزی وا می دارد ) .

ولی معتقدم اگر اثری در طول زندگی خود با مخاطبان نتواند ، شعری را با تمام سلول های هستی اش به خاطرشان بسپارد . دچار ضعف های اساسی است ، که باید فکری به حالش بکنیم .

   

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 18:28  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  | 

 

 

سلام ...

 

مطلبی که پیش رو دارید قسمت اول نقد کتاب «بردگانه با اهرام» اثر وحید نجفی است .

قسمت های دوم و سوم را هم در یک ماه آینده در همین وبلاگ یا وبلاگ خود شاعر می توانید دنبال کنید .

 

شایان ذکر است که قسمت های دوم و سوم شامل مطالب زیر هستند :

 

1 _ متن و اشکلات خروج از متن

2 _ به دنبال تصویر سازی های مشابه در متن

3 _ چرایی و چگونه گی تصرف در نحو

4 _ عشق و رمانتیک واری یا جاذبه هایی از التقاط رئالیسم و سوررئالیسم  

5 _ مخاطب گریزی

6 _ ژنتیک کلام

7 _ روایت پردازی

8 _ جایگاه راوی نه راویان .

9 _ ارث بری یا تکثیر زبان در زبان

10 _ شی گرایی

 

 

 

 

مقدمه :

 

قاعدتا" شعر محصول یک جریان سیال ذهنی است که با ابزار زبان یا در بستر آن سعی می کند با مخاطب خویش آنچه که نطفه ی این جریان سیال است را به گفتگو بنشیند . گواینکه نطفه ی این سیالیت را باید محصول برخورد ذهن و ایده های محیط تربیتی شاعر با جامعه و پیرامون تاثیر گذار بر وی دانست . ایده هایی که حاصل دوران های بلوغ فکری و کنش و واکنش هایی است که یک ذهن در طول زمان بدست می آورد . و در هر لحظه از زمان از پنجره ی همانست که منطق خاصی را بر دنیای خود و پیرامونش حاکم می بیند . دقت کنیم در هر لحظه و هر زمانی ممکن است ( و حتی بهتر است ) این ذهنیات با ادامه ی همین مسیر زمانی و دوران های رشد خود دستخوش تغییر و تبدیل در حرکت به سمت تکامل شوند .

اما آنچه مشخص است در شاعران راستین که در مقطعی زمانی به دستاوردهای فکری خاصی می رسند ، اگر چه ممکن است با منطقی دیالکتیکی و با حرکتهایی رو به جلو این تفکر به سمت بهتر شدن قدم بردارد اما در تمام طول دورانهای فکری شان می توان یک رگه ی اصلی از همان تفکر بنیادی را جستجو کرد .

از اینجاست که در شعر این شاعران نمی توان تنوع آنچنانی چه از نظر محتوا و چه از نظر زبانی دید . که اینان با تکیه بر همان رگه ی فکری خاص است که در ذهنشان «جریانات سیال» شعری شکل می گیرد و در بستر همان است که به زبان خاص خود می رسند و در طول دورانهای تکامل گر چه تا اندازه ای دستخوش تغییر و تکامل اند ولی باز هم همان ویژگی های خاصه ی فکری و زبانی را دارند .

تنوع اساسا" از آن شاعران که نه !! متعلق به کاتبانی است که شعر می سازند (با مساعدت قوافی و طول اوزان) نه شاعران که شعر میشوند خود را در برخورد با محیط شان .

 

آثار و اشعار وحید نجفی جزو همین دسته است که نمی توان در آن تنوع های آن چنانی از لحاظ زبانی پیدا کرد ( گر چه ممکن است به لحاظ رگه ی فکری این اولین اثر هنرمند هنوز تشتت های خاص «یک نخستین بودن» را داشته باشد )  .

بله گفتم که زبان و تاکید می کنم که زبان . زیرا در برخورد با این کتاب و اکثر شعرهای این شاعر است که متوجه می شویم که شاعر بیشتر سوژه های شعری خود را در بستر زبان و تبعات آن جستجو می کند و اتفاقات شعری اش هم به خصوص در این کتاب اکثرا" در این عطف است که اتفاق می افتد .

در آغاز گفتیم که شعر هر چه باشد ، در نهایت یک «جریان سیال» ذهنی است ، که از طریق زبان ، سعی در ارتباط با مخاطبش می کند تا آنچه را زمینه ساز پریشانی فکر وی بوده به گفتگو بنشیند . این را در اکثر شعرهایی که در جامعه ی ما خلق می شوند علت می دانم و بازتابی واقعی از الفاظ و کلمات .

اما در شعر وحید نجفی بایستی یک دقت بیشتر به خرج دهیم و آن جایی است که وحید با مخاطبش گفتگو نمی کند بلکه سعی در نشان دادن چیزی (یا چیز هایی) به او دارد و اساسا" شعرش بیشتر نشان می دهد تا چیزی بگوید و از این منظر است که ویژگی های خاصی پیدا می کند . و این در نتیجه ی شناخت و مطالعه ی دقیقی ست که از جهان و محیط اطراف خود دارد.

 

وحید نجفی دنیای انسان مدرن زده ی امروز را در یک وضعیت اجتماعی خاص (وضعیت پست مدرنی) درک کرده و در این فضا اجازه ی صدور احکام کلی و «روایت های بزرگ را تلقین کردن» به خود نمی دهد . بلکه سعی می کند که همه چیز را به این انسان مدرن زده نشان بدهد و در نهایت تصمیم و تاویل را بر عهده ی خود او بگذارد و خود همچون مولفی قرن بیست و یکمی ، به مرگ خود در سیل کلمات اذعان کند .

از زمانی که تصمیم گرفتم که بر این کتاب نقد بنویسم و به تبع آن شروع به خوانش های چند باره ی کتاب و موضوعات مرتبطش در کتاب های دیگر کردم ، همیشه با دو مشکل اساسی رو به رو بودم . یکی اینکه این اثر به عنوان کتاب اول شاعر اگر چه دچار تشتت های فکری (به طور خاص) و تشتت های زبانی(کمتر) است و هر چند کارهای کنونی شاعر که در دسترس است بسیار فنی ترند ، اما باز هم چیزی بود که نقد و گشایشی آن چنان منفی را هم از منتقدی مثل من سلب می کرد . چیزی که جذابیت و هیجان خاصی را برای بازخوانی یک اثر در من ایجاد می کرد . و آن به نظرم پیشنهاد های تازه ی شاعر در زمینه ی ناخودآگاه زبان است ، جایی که شاعر روان کلمات را به نحو احسن شناخته و به ما نشان می دهد و این حالت های جنون و روان کاوانه را به سراسر شعر تسری می دهد . تا جایی که می توان او را صاحب سبکی خاص و تئوری جدیدی نامید .

و مشکل دوم در ادامه ی همین مشکل به وجود می آمد و آن آنجا بود که بیشتر شعرهای این شاعر در این کتاب 70 یا 80 در صد از ویژگی های یک غزل پست مدرن را دارند .

از آنجا که از نظرگاهی می توان گفت که غزل پست مدرن مثل هر هنر پست مدرن دیگری از زاویه های مختلف ممکن است با تکنیک ها و دیدگاه های متفاوت هم خلق شود . می توان گفت که این غزلها خیلی به غزل های پست مدرن نزدیک یا اصلن نوعی از غزل پست مدرن هستند .

و این خود مشکل دوم بود چرا که حسرت شیرینی داشتم برای اینکه سبک خاص این شاعر را بنیان اصلی برای نقد این کتاب بگزارم و از طرفی ، ویژگی هایی که پست مدرن بودن این غزل ها را هم القا می کند از اینکه اسم دیگری بر آنها بگذارم اذیتم می کرد .

 

اما به هر جهت با وجود تمام این مشکلات و برای اینکه در طی نقد کمترین اصطکاک را با این مشکل داشته باشم پروسه ای خاص از نقد را با تکیه بر شیوه های کلاسیک و جدید نقد و هم استفاده از ابزار و اصطلاحاتی که خود جدیدن در نقدهایم بر شعرهای مختلف سعی در تعریف و به کار بردن آنها دارم ، در پی گرفتم ، بلکه بتوان به نتیجه ای در خور این کتاب رسید .  

 

 

فرم و ساختار :

 

 

از مجموع 32 غزلی که در این مجموعه می خوانیم ،

 

 

1 _ 6 غزل وزنشان (  _ U _ _ U _ U _ _ _ _ U _ _ U _ U _ _ _ ) یا یکی از زحاف های این وزن است

 

 

(غزل های 1 ، 3 ، 24 ، 25 ، 27 ، 31 )

 

 

2 _ 12 غزل وزنشان (  U _ U _ UU _ _ U _ U _ UU _ _ ) یا یکی از زحاف های این وزن است .

 

( غزل های 2 ، 6 ، 7 ، 10 ، 11 ، 12 ، 13 ، 14 ، 15 ، 22 ، 29 ، 30 )

 

 

3 _ 6 غزل وزنشان ( _ _ U _ U _ UU _ _ U _ U _ )

 

(غزل های 5 ، 8 ، 9 ، 18 ، 19 ، 26 )

 

 

4 _ 3 غزل وزنشان ( _ U _ _ UU _ _ UU _ _ UU _ ) یا یکی از زحاف های این وزن است .

 

( غزل های 4 ، 23 ، 31 )

 

 

5 _ 1 غزل وزنش ( _ _ U _ U _ UU _ _ _ _ _ U _ U _ UU _ _ _ )

 

( غزل 3 )

 

 

6 _ 1 غزل وزنش ( U _ U _ U _ U _ U _ U _ U _ U _ U _ U _ )

 

( غزل 28 )

 

 

7 _ 1 غزل وزنش ( _ U _ U _ U _ U _ U _ U _ U _ )

 

( غزل 17 )

 

 

8 _ 1 غزل وزنش ( _ U _ _ U _ U _ _ _ )

 

( غزل 21 )

 

 

9 _ 1 غزل وزنش ( _ _ U _ U _ UU _ _ U _ U _ U _ )

 

(غزل 16 )

 

 

 

این آمار در برگیرنده ی نکات مثبت و منفی قابل توجهی است . یکی اینکه طبق معمول چند سال گذشته ای که این نوع از غزلهای جدید مطرح شده اند ، بیشتر شعرهای این کتاب هم بر دو وزن مشهور مضارع یعنی (  U _ U _ UU _ _ U _ U _ UU _ _ ) و ( _ _ U _ U _ UU _ _ U _ U _ ) است . به راحتی قابل مشاهده است که این دو وزن به تنهایی حامل 18 شعر از شعرهای این مجموعه اند یعنی چیزی در حدود 25/56 در صد از کل شعرها .

و این نشان دهنده ی همان تاثیر های شعر جدید بر ذهن شاعری است که اگر چه تنوع وزن در همین کتابش هم نشان دهنده ی این است که توجه و میل آنچنانی به وزن مشخص ندارد و این که « شعرش وزنش را می آورد » در مورد این شاعر و شعرهایش صادق است ولی باز هم این آمار نشان می دهد که غزل به طرز جدیدی که مطرح است برای آزادی بیشتر شاعر جهت دوزبازی با الفاظ و مانور دادن در روایت احتیاج به اوزانی غیر از وزن های ریتمیک و گاه دورانی ادبیات کلاسیک دارد .

در غزل امروزی توجه و میل بیشتر به سمت وزن و زحافهای مختلف بحر مضارع است که زمینه های بیشتری برای خود نمایی به شاعر می دهند .

ولی از طرفی دو نکته در این کتاب عجیب می نماید ، یکی استفاده از وزن تقریبا از مد افتاده ی ( _ U _ _ UU _ _ UU _ _ UU _ ) آن هم در سه شعر است . گر چه شاعر علارغم این وزن خاص ، زبان خود را از دست نداده و همان جنون ساری در کارهایش را در اینجا هم بیان کرده ولی خوب تا اندازه ای گرفتار هارمونی خاص این وزن هم شده ، و با توجه به زبان روان پریشی که شاعر دارد ، هارمونی این وزن همراه با جنون شعری بیشتر به سمت الیتراسیون هایی کلیشه ایی کشیده شده .

 

« دف خود را بزن ای باد و برقصان با من / تن تنهایی این تنبک تنبوری را »

که احتمالا"خواسته با تکرار «ت» و «ن» صدای دف را برساند که خیلی خارج از ذهن است . و هر نوع صدای دیگری را محال دیدم با این دو حرف .

 

« دوش با دلبر خود می زدم و دانستم / حافظ از حافظه ی کیست که حافظ شده است »

که باز هم دلیلی برای الیتراسیون «ح»  و «ظ»  نیافتم .

 

دومین نکته این ست که شاعر برای سیلان کلماتش با توجه به زبان متوحش و ذهنیت پست مدرنی که دارد به نظرم در بحرهای طولانی موفق تر ظاهر شده است . مثل همین دو بحر ( _ _ U _ U _ UU _ _ _ _ _ U _ U _ UU _ _ _ ) و (  _ U _ _ U _ U _ _ _ _ U _ _ U _ U _ _ _ ) .

 

ولی چرا کلماتش را این قدر کم در این دو بحر جاری ساخته ، خود جای سئوال دارد . چون بهترین تصویر سازی ها و موفقیت های شاعر در این کتاب مربوط به شعرهایی است که در این دو وزن پیاده شده اند .

 

« بعد / نفرین پاپتی ها بود حرف هایی که گور را لرزاند / مرده هایی که تازه فهمیدند همگی فحش زاده شدند »

 

مطلب دیگری که شایان ذکر است ، روح ساختار شکنانه ی زبان و ذهن شاعر در کل اثر است . شاعر در هیچ کجا حتی در سنتی ترین بحرها هم کاملن مقید به وزن نیست . مخاطب در این اشعار هر لحظه بیم آن دارد که ساختاری که پیش رو دارد دستخوش تغییر ، تحول و حتی شکسته گی شود و این را به روشنی لمس می کند . و این خود یکی از بارزترین ویژگی هایی است که من برای پست مدرن بودن اشعار این مجموعه به آن استناد می کنم .

 

اساسا" بعد از آشنایی با دریدا و تفکرات ساختار شکنانه ی او بود که به قطعیتی از این دست رسیدم که قالب غزل ( به عنوان مجاز جزیی از کل ) مستعد تر از شعر سپید برای پذیرش تفکرات پسا مدرن است . چرا که در غزل در همان ابتدا خود با یک ساختار ساخته شده رو به رو هستیم که همو را به سخره گرفتن ، می تواند نوعی تلقی از پست مدرن باشد .

وحید نجفی آن چنان که من با شعرهایش آشنا هستم و آن چنان که در مورد شعرهای این کتاب با او حرف زده ام ، هیچ جا وزن را ارضی بر شعر نمی داند و تنها آنچه می خواهد نشان دهد برایش مهم بوده و حتی ساختار را در خدمت همین نشان دادن  به بازی گرفته و این می تواند نقطع عطف تفاوت شعرهای او با توجه به زبان خاصش با دیگران باشد و از طرفی می تواند در صورت عدم توجه و کلیشه ای کار کردن ضعف هم تلقی شود .

در این که آیا در این مجموعه این نوع نگاه تا چه اندازه موفق بوده ، مستلزم این بود که جاهایی را که ساختار شکنی اتفاق افتاده ، بررسی و موشکافی کنم که آیا با فضا ، پیش زمینه و پس زمینه های شعری می خواند این اتفاق یا نه ؟

که با افسوس و آه باید بگویم که به خاطر اشکلات چاپی نتوانستم دقیقا" بفهمم که در چه جاهایی وزن به عمد شکسته و در چه جاهایی اشتباه چاپی بوده . برای همین قضاوت در این قضییه را برای به اشتباه نیفتادن به اشعاری دیگر و مجموعه ای دیگر گذاشتم . باشد که آنجا بیشتر در این باره صحبت کنیم .

 

تناسب کلمات و فضا سازی ها با تصاویر و زبان در این اثر :

 

 

در متداول ترین نقدهای ادبی روزگار ما ، معولن اولین زمینه هایی که برای نقد یک مجموعه سراغ می گیرند ، جامعه شناسی ، روان شناسی ، زیبا شناسی و اسطوره شناسی است . و به تعبیری می توان خود این پروسه را ایده ای موفق برای نقد یک اثر انگاشت و حتی با تکیه بر آن به نتایج مطلوبی هم رسید ، اما آنچه مسلم است این است که این همه ی نقد یک مجموعه ، علی الخصوص مجموعه ای از این دست ، با این فضا و زبان نیست چرا که وقتی ما در عصر بحران روایت های بزرگ و زیر سئوال رفتن دستاوردهای ( زمانی بلاشک ) دوران مدرن قرار داریم ، یک تئوری کلی و فراگیر صادر کردن در مورد جامعه شناسی یا زیبا شناسی اثری با این خصوصیت ( که از طرفی بازتابی است از شرایط بحران زده ی دوران مدرن و از طرفی نقب های گوناگونی می زند به هنر پست مدرن ) قطعا" اشتباه است .

 از این رو برای نقد این مجموعه دو روال را در پیش می گیریم یکی اینکه با همان مولفه های نقد معمولی نگاهی آماری به کتاب می اندازیم ، بدون اینکه بخواهیم ، یک حکم کلی درباره اش صادر کنیم و دوم اینکه در قدم بعدی با مولفه هایی که خودم با توجه به متن کتاب و نقدهای جدیدی که در مورد این نوع از غزل مطرح است ، شعرهای این کتاب را با هم  باز خوانی می کنیم  .

 

گفتم که در قدم اول نگاهی آماری داریم به کتاب ، پس بیایید بررسی کنیم بعضی از نتایج را . بیایید ابتدا عواملی را که احتمالا" در فضا سازی برای یک کتاب موثرند را بررسی کنیم . خصوصن از آن جهت که این کتاب قصد گفتن ندارد بلکه بیشتر می خواهد نشان دهد .

 

در کل این مجموعه دقیقا" 12 بار کلمه ی قرمز تکرار شده ، و این در نوع خود برای کلمه ای که صرفا" فقط یک رنگ است بسیار جالب است . زیرا اگر دقت کنید ، رنگ ها خود به تنهایی بار فضا سازی در هر اثر هنری ( نه تنها شعر) را می توانند بر عهده گیرند . چه در سینما ، چه در نقاشی و چه در شعر ، رنگ تکیه گاهی است برای اینکه بتوان ذهن مخاطب را به سمت فضای مورد نظر خود سوق دهیم و تاثیرات خاص روان شناسی را که مد نظرمان است به او تلقین کنیم . همان طور که در این اثر می بینیم یکی از دلایلی که از شروع کتاب نوعی از جنون و روان پریشی بر خود خواننده هم القامی شود همین حضور مکرر رنگ قرمز است . ( و تایید می کنم رنگ به مثابه اسم نه صفت ) .

 

      « رنگ قرمز بهانه شدشاید، تا گل سرخی خودم باشم / مرگ یعنی همین که من شاعر ... مرگ یعنی که ... هیس/ فهمیدم ... »

 

« و در ادامه لب و هرچه قرمز خوب است / شبیه من که تو را ... عین و شین ... عطش ، آتش ... »

 

رنگ قرمز خود از جهت روانشناسی ، حالت هایی از بی تابی  ، استرس و هیجان را تلقین می کند و شاعر با تسلط به این نکته ، به طور ناخودآگاه ( یا شایدهم عمدی ) این رنگ را زمینه ی فضای مورد نظر شعرهای خود کرده و به نتایج مطلوبی هم رسیده است . حتی دقت کنید که فضای کتاب درست است که دستخوش نوعی از تحرک و هیجان است ولی تلخ نیست ، همین نکته مرا بر ان داشت که دنبال نوعی از تلخی هم در کتاب باشم ( دنبال آنچه که ممکن است القا کننده ی تلخی باشد) ، و در این زمینه هم به جواب درست رسیدم . شاعر در کل اثر 4 بار از کلمه ی سیاه و 6 بار از کلمه ی مرگ استفاده کرده که بسیار ناچیز هستند . دقت کنید کلمه ی سیاه و به تعبیری رنگ سیاه این قدر ناچیز بوده در این فضا که می توان گفت صرفا" ترکیبی بوده با همان زمینه ی قرمز جهت تزریق غلظت بیشتر به همان سرخی و نه تلقیح سیاهی و تلخی به اثر .

همانطور که میبینیم خود این نکته ، کلیدی است برای نقد روانشناسانه بر اثر . با توجه به حالت های ارگانیک رنگ قرمز و هم تبعات روانی آن در تاثیر بر مخاطب .

 

دومین عاملی که در این اثر تحرک و جنبندگی عجیبی به کلمات بخشیده حضور فعلی با همین ویژگی است . به نظر من بعضی از فعلها به علت ویژگی های روانی خاصی که دارند زیاد و یا به ندرت در کارهای شاعران مختلف به کار می روند ( تا آنجا که هر کسی به عنوان یک شاعر خیلی وقت ها در مواجه با فعلهای مختلف از خود پرسیده من که این فعل را خوب بلدم چرا در تصاویرم کم استفاده می کنم) .

به عنوان مثال بسیاری از شاعرانی که در تصویر پردازی و فضاسازی بسیار هم تبحر دارند در دایره ی فعل هایی که استفاده می کنند ، محدود هستند و همان فعل هاست که ذهنیت آنها را شکل داده . اما وقتی که در این میان فعلی خارج از این محدوده ی ذهنی در کارهای اینان رسوخ می کند و تکرار هم می شود ، آن جاست که ویژگی روانی و حتی جامعه شناختی خاصی به آثارشان می دهد .

در این اثر وحید نجفی با تکرار 11 باره ی فعل «رقصیدن» است که تحرک و هیجان عرق ریزی رابه شکل و شمایل غزل ها داده ، تا انجا که با هماهنگی با همان محیط ایجاد شده توسط رنگ قرمز ، فضایی انرژیک و گرم را به کار بخشیده .

 

« منم که جاذبه را طور دیگری دیدم / برقص سیب قشنگم برقص با نیوتن ...»

 

« نه من که آتش و کولی به رقص می آیند / به مرکزیت تو بردگانه با اهرام ...»

 

بار روانشناسی فعل رقصیدن بسیار زیاد است ( اگر چه ممکن است در تصویر سازی محدودیت های خاصی داشته باشد ) ولی به نظرم تکرار آن در تصویر های مختلف ممکن است اشاره ای به جامعه ای رقصنده و پر تحرک داشته باشد که در بستری از ناآرامی های فرهنگی _ اجتماعی دچار ذهنیتی بی تاب و غیر مطمئن به وضعیت خود شده است .

 

از طرفی همین فعل در وضعیتی خاص تر قرار می گیرد وقتی می بینیم در شعرهای این کتاب با یک ارجاع بیرون از متنی به شدت غیر متعارف همراه می شوند .

معمولا" در شعر شاعران مختلف اگر اسمی هم به طور عام بین کارهایشان تکرار ی شود ، یا دارای نوعی پس زمینه ی تاریخی _ اجتماعی است با توجه به پیشینه های ادبی یا چنان ارتجاعی است که فقط خاص ذهن شاعر می شود . (مثل «لیلا» در شعر خودم که پس زمینه ی تاریخی دارد ، یا «ریرا» در شعرهای سید علی صالحی که خیلی ارتجاعی است) اما در این میان وقتی که اسم عامی خارج از این دو دسته مطرح شد قطعا" دارای بار روانشناسی _ جامعه شناسی خاصی می شود .

اسمی که نه تنها در فرهنگ عامه ی ما نا متعارف نیست بلکه خیلی هم به فضای کوچه بازاری ادبیات ما نزدیک است . و از طرفی هیچ پیشینه ی تاریخی _ اجتماعی هم در ادبیات ما ندارد .

« جمیله » ، تکرار 4 باره ی اسمی با این خصوصیات در شعر وحید نجفی وقتی که با فعل رقصیدن در کل اثر هم قاطی شود تاویل پذیری های گوناگونی را برای متن به دنبال دارد .از طرفی بازگشتی پسامدرنی است از جامعه ی مدرن زده ی ما به فرهنگ بسیار سنتی کوچه و بازار و از طرفی بار روانشناسی خاصی که جمیله و رقصیدن در ذهن متبادر می کنند نوعی از دلبستگی و اخلاق شناسی های شاعر را در به سخره گرفتن جامعه ی مدرن امروز نشان می دهد و من این را با قاطعیت از موفقیت ها و شگردهای بسیار خاص وحید نجفی در این اثر می دانم .

 

« حافظ .! ... ، بیار شاخه نبات جمیله را / تا من ، برقصد او ، که برقصم ، که در تبم ...»

 

« رسیده ام به فضای مخی که دیوانه / بیا  " جمیله برقصیم " توی میخانه ...»

 

 

و اما تمام فضاهای ایجاد شده توسط کلمه ی قرمز و فعل رقصیدن را در نظر بگیرید وقتی که در حالت هایی خاص هم با جمیله همراه می شوند و هم اضافه کنید به اینها تصاویری با رنگ و رویی اروتیکی . آنگاه می بینید که این سه چهار چگونه در کنار هم جنبه هایی دیگر از بار روانشناختی _ جامعه شناختی این اثر را خلق می کنند .

 

« افتضاح ... باز هم که بار کج ... به منزلش ؟ / نه ، می رسد تلاش کن عقب ... جلو ... جلو . عقب .»

 

در کل کتاب ما شاهد خلق 12 تا صحنه ی اروتیک در تصاویر مختلف بودیم که به نوبه ی خود می تواند بازتابی از فضای جامعه ی امروز ما و حالت های روانی خاص آن باشد با توجه به مشکلات جامعه شناختی خاصی که دارد .

در جامعه ای که در دوره ی کشاورزی یا تمدن موج اولی اش پسران حداکثر در 20 سالگی و دختران حداکثر در 15 سالگی ازدواج می کردند ، اکنون با تغییر و تحولات دوران مدرنیسم که با ورود صنعت و تمدن موج دومی همراه بود ، به لحاظ علمی _ اخلاقی بدون اینکه دوران بلوغ پس و پیش شود ، سن ازدواج بالا رفت . جایی که دختران و پسران در همان سنین قبلی به بلوغ می رسیدند اینبار تا سالها بعد امکان ازدواج و برآورده کردن ساده ترین نیاز های خود را نداشتند . خوب به نظر شما تبعات این جریان چه بود ؟

 

1 . مشکلات روانی خاصی که گریبان دختران و پسران جامعه را گرفت .

2 . قرص های ضد بارداری

3 . خشونت های خانوادگی

4 . مشکلات بعد از ازدواج ( با توجه به پیشینه ی فرهنگی ما در مورد مسائلی مثل غیرت و تعصبات خاص زناشویی )

5 . تقابل جامعه ی سنتی و جوانانی که برای برآوردن ساده ترین نیازهای خود به پارک ها ، کافه ها و خانه های خالی روی آورده اند . تا دور از چشم جامعه و خانواده و بدون اینکه تربیت و آموزشی در این باره دیده باشند . خود شخصا" اقدام به رفع مشکلات و نیاز ها کنند .

6 . رواج میل به رسانه های مبتذل .

 

« از کودکی زبان مرا اخته کرده اند / دکان بوسه های مرا تخته کرده اند »

 

« خب بگو از کجا شروع کنیم ماجرایی که اتفاق افتاد ؟ /که تو در شکل هایی از مرفین توی رگهام راه ... شوک بدهید »

 

« زندگی شروع مرگ تازه ایست بی گمان / اعتراف اینکه هیچ کس نبوده ای ... و تب »

 

« سکوته ای که پر از مخفیانه ی لب شد / که به بوسه به بوسه به حال حالم را »

 

 نتیجه ی تمام این تغییر و تبدیلات را در ذهن و روان زنان و مردان جوان و هم خانواده ها و جامعه ی مسئول در برابر اینان را می بینیم .

 شعر وحید نجفی وقتی که در این فضای پر متلاطم و غیر قطعی و اروتیک تجربه های روانی اش را نطفه می بندد ، نتیجه اش همین فضای قرمز رنگ  پر از رقص و پارتی و صحنه های اروتیک است . که به تمامی مسئولیت پذیری یک شاعر متعهد در برابر محیط دور و برش را نشان می دهد . شاعری که این محیط را تلخ و منفعل یا مرگ آور و تیره معرفی نمی کند ( به استناد آماری که سیاه 4 بار و مرگ فقط ۶ بار تکرار شده اند ) ، بلکه صرفن با کاراکترهای خاص هیجان و پریشانی آن را نشان می دهد و این نقطه اشتراک او با پست مدرن هایی است که همین عقیده را دارند .

 

 دوران بلوغ شعرهای این کتاب در فوران مدرنیسم بالیده شده . دورانی که از برجسته ترین خصیصه هایی که برایش شعار می دادند عبارت بود از :

 

1 . رشد شهر نشینی

2 . گسترش و توسعه ی علوم جدید

3 . پدید آمدن نهادهای جدید اجتماعی ، سیاسی ، آموزشی .

4 . از میان رفتن تدریجی نظام های سنتی

5 . جدایی مذهب از نهاد های سیاسی

6 . حضورمردم در فعالیت های اجتماعی و سیاسی

7 . جا افتادن حقوق فردی یکسان برای همگان

8 . ایجاد نظام های قانونی

9 . و گسترش نظام های مردم سالارانه

 

اما این آرمانهای مدرنیت نه تنها در جوامع ایدئولوژیکی مثل کشور ما که در اروپا و غرب هم شکست خورد و نتایج مطلوب اربابان خود یعنی فلاسفه و جامعه شناسان را برآورده نکرد . (مقایسه کنید در جامعه ی در حال گذار ما چند درصد از این آرمانهای حتی شکست خورده به فعل رسیده اند ) .

 

از مهمترین اتفاقات دوران مدرن در غرب :

 

1 . پیشرفت سریع علم و تکنولوژی جدید

2 . وقوع انقلاب های دموکراتیک در اروپا

3 . استقلال آمریکا

4 . گسترش نظام اقتصادی مبتنی بر مبادله ی کالا در سراسر جهان

5 . و افزایش دین گریزی

بود .

 

بسیاری از اندیشمندان این دوران معتقدند که پروژه ی فکری مدرنیسم ، در معنای کلی و فلسفی آن ، آرمان حاکمیت خرد بر زندگی فردی و اجتماعی انسان است ، به بیان دیگر ، عنصر اصلی پروژه ی فکری و فلسفی مدرنیسم «خردباوری» است .

حال با توجه به این مستندات نگاه کنید به جامعه ای که شاعر در این کتاب به ما نشان می دهد .

 

 

« ناگهان توی من روانخانه . من فراری شدم که یع/نیچه ؟ ... کافکا را با فلیسه رقصیدم در خیابان فروید را دیدم »

 

«حرفهای توی مترو یادت هست ؟ عصبیدی چقدر مردن را / من بلیطی برای آن دنیا ... تو بلیطی ب ... راه ... شوک بدهید »

« روی لبهای سرخشان قرمز ، رنگ وقتی که من رگش را زد ... من که حمام فین کاشان شد / کرم ها هم که راه می افتند »

 

« لعنت به روزهای تفنگی که خالی است / لعنت به صلح های دروغین بعد جنگ »

 

« راه می برد جنوب شهر را درون جیب هاش / دختری که منشی دو کاره ایست در مطب »

 

« نوش در نوش هوش می جرعید آنکه بر نقشه اش ترا لمسید / کودکان سیاه آفریقا به گمانم فقیر زاده شدند »

 

« بگو به مارکس که دنیا فقیر تر شده است / که چشم های من از اتفاق تر شده است »

 

 

شاعر در سراسر کتاب سعی دارد تا تبعات منفی و شکست های این دوران را برای ما به تصویر بکشد و در این راه نه با خرد و عقل منطقی ( ابزار خود این دوران ) که به مدد جنون و «نقد خرد» به این کار دست می یازد . از این روست که چشم در چشم ناکارامدی های دوران مدرن ، نگاه به دستاوردهای بعد از این دوران دارد . دورانی که هنوز کاملا" ترسیم نشده و از این بابت است که شاعر آن را به ما معرفی نمی کند ، در کتابش آرمان شهری نشان نمی دهد به ما . چرا که بارها می گوید آرمان شهر ما همان پذیرفتن پلوریته و تعدد نگاه های مختلف از روایت های متفاوت زندگی اجتماعی فرد است . و برای همین با به چالش کشاندن خردباوری و کلان نگری های دوران مدرن خود را به عنوان یک هنرمند پست مدرن در لا به لای کلماتش تعریف می کند . کلماتی که با دیوانگی محض در کنار هم به دوز بازی با معانی مختلف مشغو لند .     

 

 

 

 

 

 

                                                               

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 1:23  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  | 

فرد بالذاته نیاز دارد که در سیر و گذران دنیای دور و برش شخصیتی مورد تایید و موجود در اذهان اطرافیان برای خود بسازد . تا آنجا که طوری رفتار میکند که به مصادیق همین مولفه آنگونه که خود می خواهد ، بشناسندش . تمام تلاش های انسان در دست یافتن به هدف های متعالی و بزرگ (حالا به نسبت توانایی هایی که در خود می بیند و البته تعالی و بزرگی از نقطه نظر خود) و نیز همّ و غمش در این راه در مدلاسیون همان طرح اولی یعنی « شخصیت پردازی برای خود » می گنجد . اما مطمئن باشید وقتی شخص نتواند در عالم واقع موجودیتی انسانی برای خود بسازد به جستجوی آن در جایی دیگر از این زمینه ی معمول می رود. در حال حاضر با پدید آمدن دنیای مجازی و روابط خاصی که در این محیط تعریف شده ، شیوه ای معمول است که افراد بخشی از ناگفته ها و درد دل هایشان را که احتمالا در جایی دیگر به هر دلیل امکان ظهورش نیست به کمک فاکتورها  و مزیت های دنیای مجازی در اختیار مخاطبان خود قرار دهند ، به صورتی نانوشته و تا اندازه ای وام گرفته از دنیای واقع ، برای افرادی که در این فضا سیر می کنند ، قوانینی اخلاقی -اجتماعی بر این دنیا هم حاکم است  و افراد ( البته معمولا ) خود را ملزم به پایبندی به آن می دانند .

 اما متاسفانه بارهای بار شاهد بودیم که حرمت ها و حیطه های اخلاقی را افراد در این دنیای مجازی زیر پا گذاشته و همچون دوران بربرها با یکدیگر برخورد می کنند .

من هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که شخصی که نتوانسته در دنیای واقع فردیتی حالا هر چند مختصر برای خود بسازد وقتی که در دنیای مجازی هم مجالی برای خود نشان دادن نیافت ، دست به چه کاری می زند . نپرسیده جواب این سئوال را به چشم خود دیدم . و آن وقتی بود که از جانب شخصی که عقده های شخصی اش را در عالم ادبیات و وبلاگ از چشم من می دید مورد حمله و ضرب و شتم قرار گرفتم!! و همو با دار و دسته ای که سر من ریخت مشکلات روانی اش را چنین خالی کرد .

البته به پیشنهاد دوست بزرگوارم دکتر مهدی موسوی از نقل قول موضوع فعلا معذورم تا زمانی که شکایتم به مرحله ی اجرایی برسد و بتوانم آن را عینی پی گیری کنم . قطعا متن محکومیت و احضاریه اش را در وبلاگ اسکن خواهم کرد تا چنین موجود کم ارزشی که هیچ حرمت و محدوده ی اخلاقی را در جهت منافع خود سالم نگذاشته رسوای عام و خاص شود .

من بعد از این موضوع بود که فهمیدم این افراد چه قدر ساده و کم اثر هستند و با مشتی آب شنا می کنند و شیرجه می روند . از کسانی که تا دیروز در انجمن ها بر علیه عده ای گلو پاره می کردند و اکنون با همان ها همدسته و هم پیمان شده اند چگونه می توان انتظار داشت که در کار ادبیات و پیمانمان با کلمه متعهد و مسئول رفتار کنند . کسی که فقط به خاطر اینکه جلوی چشم مثلا فلان کس خود شیرینی کرده باشد به راحتی تمام ، تمام عقاید را زیر پا گذاشته و منکر کل ارزش های اخلاقی می شود دیگر نمی تواند در جد و جهدی آن چنان برای ادبیات و شعر باشد . با تهمت زدن و جریان بازی کردن نمی شود مدعی شعر شد. البته ی دفعه قبل هم گفتم که همیشه کسانی که باید نیاز های زمان را درک کنند و ادبیات و قوانین ساری در آن را به روز کنند همیشه هستند و مهم کسانی هستند که با نقد و دید درست سعی در تعالی و در مسیر درست قرار دادن جریانات تازه می کوشند نه آنها که فقط دنبال اسم گذاری هستند و به قول دوستی هنوز بلد هم نیستند مقاله ای درباره اش بنویسند . اگر کسی همچون مهدی موسوی مدعی غزل پست مدرن می شود نباید با این دیدگاه با او برخورد شود که فقط می خواهد اسم گذاری کند برای مطرح کردن خود و هم نباید تصور شود که در این راه تمام دستاوردهای غزل پست مدرن متکی به اوست . که یادمان باشد مهدی موسوی در مقاله ها و مصاحبه های زیادی سعی در تبیین و تئوریزه کردن این جریان داشته و هنوز هم که مدتی از عمر آن می گذرد درباره ی آن مقاله و مطلب صادر می کند به این امید که این جریان را با منتقدان خود به گفتگو بنشیند و هم نگاه کنید به کارهایی که دوستانی همچون مونا زنده دل ، حمید سهرابی ، فاطمه اختصاری و ... در همین راستا داشته اند در جهت رشد و پیشبرد این جریان .

من بارهای بار گفته ام  که حتی مراوده با چنین انسانهایی که فقط دنبال هوچی گری و حاشیه سازی اند به آنها شخصیت کاذب داده و مضر است زیرا که چیزی بیشتر از آنچه هستند خود را تصور می کنند . کسانی که به راحتی سرقت ادبی می کنند و حاضرند برای مطرح شدن خودشان نقد و شعر دیگران را با کمی رنگ و لعاب متفاوت به نام خود ارائه دهند دیگر چه انتظاری باید داشت که این گونه برخورد نکنند و ...

مگر همه سراغ نداریم از این دست هوچی گری ها و ترور های شخصیتی که بر علیه بدعت آوران می شود . جریاناتی آن چنان تلخ که همین 2 ، 3 نفر آدم دلسوز ادبیات را هم دلسرد کرده . همه شاهد بودیم که با مونا زنده دل چه کردند و چگونه خواستند تا شخصیتش را زیر سئوال ببرند و در جریان سازی که بر علیه اش کردند تا توانستند ترورش کردند و همان ها آخر سر که دیدند زیاد موثر نیفتاده ترفندشان دست به مظلوم نمایی زدند و اسم خودشان را همان جا با فونت درشت نوشتند و مقاله نوشتند بر علیه خودشان (که البته تماما به نفعشان بود) که بله ما هم مثل شما مورد اهانت قرار گرفته ایم و چه ها داد و بیداد و شلوغ کاری که نکردند این وسط به نفع خودشان . همین ها هر جا می رسند شروع می کنند که زنده دل چنین است و من چنانم!! که در ذهن دیگران هم حتی می خواهند او را خراب کنند و خود را بالا بکشند و جالب است که چیزی هم در چنته ندارند برای ارائه ی خودشان .

مگر همه ندیدیم که برای تخریب لیلا اکرمی چگونه به اسم او کامنت گذاشتند و چگونه سعی در بد نام کردنش داشتند . و این اواخر رد پای همین افراد را در عالم واقعی هم میبینیم . وقتی که فضایی و سوادی برای گفت گو با کسی مثل مهدی موسوی نمی یابند با جنغولک بازی درآوردن های مختلف صبرش را لبریز می کنند و آخر سر مهدی در حالی که آنچه را شایسته است انجام می دهد توی بوق و کرنا می دمند که فلانی چنین کرده و چنان کرده ...

چنین است که کسانی مثل برزو علی پور و امثال او از این محیط متعفن به بوی اینان حالشان به هم می خورد و می روند که دیگر نباشند .

من همان شبی که این اتفاق برایم افتاد به دوستان گفتم که من این شخص را در این جریان مقصر نمی دانم ، این موجود آن قدر ساده و از خود بی اراده است که به راحتی آب خوردن هر لحظه با هر دست خطی کاغذ ذهنش را می شود سیاهه ای دیگر نوشت. معتقدم امثال این آقا از جایی دیگر و با کمک جریاناتی دیگر خط می گیرند و دست به این چنین اقداماتی می زنند. جریاناتی که مثل همین شخص نه در دنیای واقع و نه در فضای مجازی حرفی برای گفتن ندارند و از اینجاست که چسبیده اند به حاشیه سازی و جریان بازی های مختلف و جدیدن هم که گروههای فشار فیزیکی تشکیل داده اند . افرادی که خود به جد و جهد نمی دانند ( یا نمی خواهند بدانند ) که این گونه حرکت ها ، جریان سازی ها و تهمت زدن ها تاثیرات کوتاه مدت و آنی دارد. حالا چه در جهت تخریب شخص باشد و چه در جهت مطرح کردن  خودشان. اینان روزی می فهمند که دست به چه اشتباهاتی زده اند که در منجلاب خویش گرفتار شوند . آخر یادم است که بودریار جایی درباره ی حادثه ی 11 سپتامبر چنین استدلال می کرد که : « این واقعه الگویی تروریستی است که واقعیتی زیاده فراهم می آورد و آن نظام را در زیر این زیاده فرو می ریزد .» و جایی دیگر می گوید که : « تروریسم چیزی جز استعاره ای از برگشت کشنده ی قدرت غربی به سوی خود نیست .»

به عقیده ی من در این جا هم عین همین اتفاق روزی عینیت می یابد . اینانی که الان و در این برهه ی زمانی کمر همت به تخریب دیگران بسته اند (برای مطرح کردن خود) مطمئنا باشند این فساد مجازی روزی دامن خودشان را می گیرد و آن روز را یقین دارم که با حسرت و آه نشسته اند و سفسطه بازی هایشان را حتی در جریانی که راه انداخته اند مرور می کنند آن وقت است که می فهمند قدم در راه چه ترکستانی نهاده اند!!

 

 

اما شعر ...

برای این پست یه شعر تقریبا تازه می زنم ( مال ۳ ۴ ماه پیشه ) ، شعر را به دو صورت نوشتم (فرم ظاهری رو می گویم)

۱ ـ جوری که خودم دلم می خواد نوشته بشه ...

۲ ـ و جوری دیگر که هر غزلی رو اون جور می نویسن ...

 

جور اول :

لِ لِی لِ لِی  لِ لِ لیلا ، تو یک دهن ، گیتاربخوان

برای جنونی که توی من ،

 گیتار به رقصِ ناخنِ انگشت های نافرمان سپرده ،

آی غزل خان ... خودت بزن گیتار .

لِ لِی لِ لِی لِ لِ لیلا بچرخ دور خودت

که گیج می رود از رقصِ پای زن ، گیتار .

و خانه پر شده از بندری ، گل سنگم

و خنده های تو ، پس لرزه های تن ،

گیتار که می زنید چه نرم و زنانه می لرزند

دو سیب خیس عرق زیر پیرهن ،

گیتار بزن که با حافظ می روم به چیدن آن

شکوفه داده دو لیموی از بدن ،

گیتار نزن سرم ترکید از هجوم خاطره ها ...

لِ لِی لِ لِی لِ لِ لِی/لا اله الالماهِ ته نشین شده توی نگاه زن ،

گیتار نبود و مولوی شمس توی تانگو ،

من به دور کعبه و ودکا ، تتن تتن ،

گیتار بلد نبود که با رودکی برقصاند مرا

که دست خودم نیست ، این قشنگی تار به تار گیس تو را می چکد عزیز

برو بذار خاطره هات از سرم برن ...

گیتار دوباره ساکت و تنها درون حجم اطاق

تو رفته ای ، من و ساک و سفر ، ترن ،

گیتار به دست توی تمام تو منتشر شده است

کسی که مثل همیشه شبیه من ...

 

گیتار که می زنید من و سیم های نت زده بااطاق و دفتر و گلدان ترانه می خوانیم

که لِی لِ لِی لِ لِ لعنت به عکس تو لیلا ...

 

 

 جور دوم :

 

لِ لِی لِ لِی  لِ لِ لیلا ، تو یک دهن ، گیتار

بخوان برای جنونی که توی من ، گیتار

به رقصِ ناخنِ انگشت های نافرمان

سپرده ، آی غزل خان ... خودت بزن گیتار  .

لِ لِی لِ لِی لِ لِ لیلا بچرخ دور خودت

که گیج می رود از رقصِ پای زن ، گیتار  .

و خانه پر شده از بندری ، گل سنگم

و خنده های تو ، پس لرزه های تن ، گیتار

که می زنید چه نرم و زنانه می لرزند

دو سیب خیس عرق زیر پیرهن ، گیتار

بزن که با حافظ می روم به چیدن آن

شکوفه داده دو لیموی از بدن ، گیتار

نزن سرم ترکید از هجوم خاطره ها ...

لِ لِی لِ لِی لِ لِ لِی/لا اله الالما

هِ ته نشین شده توی نگاه زن ، گیتار

نبود و مولوی شمس توی تانگو ، من

به دور کعبه و ودکا ، تتن تتن ، گیتار

بلد نبود که با رودکی برقصاند

مرا که دست خودم نیست ، این قشنگی تار

به تار گیس تو را می چکد عزیز برو

بذار خاطره هات از سرم برن ، گیتار

دوباره ساکت و تنها درون حجم اطاق

تو رفته ای ، من و ساک و سفر ، ترن ، گیتار

به دست توی تمام تو منتشر شده است

کسی که مثل همیشه شبیه من ، گیتار

که می زنید من و سیم های نت زده با

اطاق و دفتر و گلدان ترانه می خوانیم

که لِی لِ لِی لِ لِ لعنت به عکس تو لیلا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:25  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  | 

 

 

 

قبل از سلام باید بگم که وبلاگ در همین دو روزه به خاطر دوست

 

استادم شهرام میرزایی به روزتر شد (اگر چه شاید ...) ولی بازم می

 

گم

 

که :

 

سلام

وقت خوبی بود برای به روز کردن ، که بعد از جریانات این چند روزه (وبلاگ نازی معروفی) با وجود تمام گرفتاری هایی که از امتحانات پایان ترم دارد روی سرم هوار می شود ، دیدم نمی شود چیزی ننوشت و بی خیال گذشت .

 خالی از لطف نیست که در همین باره یکی دو مطلبی را که این ور آن ور خوانده ام برایتان بنویسم .

 

1 _ یکی اینکه یادمه یوسف علی میر شکاک که در مجله قرن بیست و یک باهاش مصاحبه می کردن ازش پرسیدن شما سالها با شاملو مشکل داشتی و در مصاحبه های مختلف و نوشته های گوناگون مورد نقد و خطاب قرارش می دادی ، اختلافتان به خاطر چه بود ؟ که آقای میر شکاک در جواب با زبان رندانه ملت را حالی کرد که ایشان سالها پول می گرفته تا به شاملو فحش دهد و جالب است که خودش هم اعتراف کرد که شاملو هیچ وقت به اندازه ی حتی یک هجا هم به او جواب نداد . البته جالب تر آنکه بدانید که یوسف علی میر شکاک از دسته ی شاعران جبهه و جنگ و جریانات ارزشی است ( همان مدیحه سرایی خودمان ) و در حالی که دلش خون بود از یک کلمه جواب شاملو که خطاب به او باشد هیچگاه چیزی نشنید و شاملو هم هیچگاه خود را وارد بحث با او نکرد . ( البته بحث که نه ، فحش و فحش کاری که می دانید شاملو هم زبان گزنده و منفعلی از بابت فرهنگ عامیانه داشت ) .

بعدها جهاد جهان شاهی ، مترجم نام آشنای زبان آلمانی در نمی دانم چه روزنامه ای بود که فقط در دو خط نوشت که آقای میر شکاک !! شاملو اگر به شما فحش هم می داد مشهور می شدی . چون در حدی نبودی که شاملو بخواهد به شما حتی فحش هم بدهد و ...

 

2 _  اگر چه در طول تاریخ ادبیات فارسی ، گاه اشعاری آزاد از قید تساوی اوزان دیده می شود ، ولی هیچ کدام از آنها را به صرف داشتن همین یک مشخصه نمی شود شعر نو محسوب داشت . و نیز نمی شود بدین بهانه ، یعنی به بهانه ی شکستگی وزن چند شعر در گذشته ، تاریخ پیدایش شعر نو را تا قرن ها به عقب برد . وقتی که از مبدأ تاریخ پدیده ای سخن می رود ، غرض هنگامی است که آن پدیده از آن به بعد آغاز به رشد و تحول و پیشروندگی می کند . تسری می یابد و به عرصه ها و پدیده های دیگر نفوذ می کند و عوامل اجتماعی دیگر را تحت تأثیر و تغییر قرار می دهد . پدیده های اتفاقی که چون حباب هایی بر بستر تاریخ پیدا می شوند و به لافاصله از بین می روند و مبدأ هیچ اتفاق و حرکت بعدی نیستند و هیچ تأثیری در عوامل جانبی ندارند همواره  در طول تاریخ وجود داشته و به عنوان یک سرآغاز از اهمیتی برخوردا نیستند . حتی نقاشی های انسانهای اولیه ، نه آنکه همچون پدیده ای موقتی و اتفاقی و گذرا ، بلکه به مثابه کار ابزرای موثر ، قرن ها عامل نظم بخشی به زندگی اجتماعی مردم بوده است ، به اعتبار اینکه عناصری از کوبیسم در آن یافت می شود ، سرآغاز و مبدأ کوبیسم شمرده نمی شود ...  

 

3 _ رودکی ، پدر شعر فارسی دری نام گرفته است ، ولی می دانیم نخستین سراینده ی شعر به زبان فارسی دری رودکی نبوده است . حنظله ی بادغیسی (م.220 ه.ق.) ، محمود رواق (م.221ه.ق) ، فیروز مشرقی (م.283 ه.ق.) ، محمد بن وصیف سگزی ، بوسلیک گرگانی ، شهید بلخی و دیگر و دیگران همه از شاعران به نام اند که عده ای از اینان در سده ای پیش از رودکی می زیسته اند و چه بسیار اشعار همسنگ وی از خود به جا گذاشته اند .

از شعرای بزرگ زبان فارسی ( فروسی ، نظامی ، مولوی ، سعدی ، خیام ، حافظ و حتی صائب ) هیچ کدامشان طراح ، بنیان گذار و نظریه پرداز سبک نوینی در شعر فارسی نبوده اند ، و ارزش و اهمیت کار این شاعران هم نه در اقدامات انقلابی بنیان کن و نوساز ، بلکه درست بر عکس ، به دلیل حفظ بنیان ها و دستاوردها ، و جمع بندی و اصلاح و بهره گیری ظریف از ظرفیت های شعر تا دوران خویش بوده است .

حافظ نه فقط اساسا هیچ نوع نوآوری در شعر نکرد ، بلکه بیشتر اشعارش را هم  تحت تاثیر اشعار دیگران سرود . به قول اخوال ثالث « حضرت حافظ که خود را جمع المال اصحاب صنف خود می دانسته ... شعر ناصر بخارایی را برداشته ، فقط «شد» را به «بود» تبدیل فرمود ، و بیت به نام او کتیبه شده است بر آرامگاه وی : (( بر سر تربت ما چون گذری همت خواه // که زیارت گه رندان جهان خواهد بود)) .  فقط اشعاری را که حافظ تحت تاثیر سعدی سروده و بهاادین خرمشاهی جمع آوری کرده بیش از دویست مورد می شود . به قول آقای سمیعی : « در غزلهای حافظ واژه ها و ترکیبات نوآفرید ، صنایع بدیعی کم نظیر ، مضمون های بکر ، رمز ها و نمادها ... نیست که نظر گیر است . کمال هنر حافظ در این است که از همان عناصر در دسترس معجونی شفا بخش و مفرح می سازد . تعبیرها همان تعبیرها و اسطوره ها و صور خیال همان است که بود ... » .

در این میان ، تنها شاعری که زیر سلطه ی جو مسلط بر شعر دورانش باقی نماند و با شناخت دقیق قانونمندی های حاکم بر تاریخ و شعر ، و هم کالبد شکافی شعر فارسی ، به مرور توانست با تئوریزه کردن دستاوردهای هنری اش به استحکام و استقرار شعر مدرن یاری رساند ، نیما بود .

 

... و اکنون و در این برهه ی زمانی و پس از تمام فراز و نشیب هایی که بر شعر و غزل امروز ایران گذشته مهم نیست که ما بخواهیم نیما باشیم ، یا اینکه همیشه اگر صاحب سبک و تئوری جدید شدیم حتمن مشهور و موفق هم می شویم در ادبیات و شعر .  به وجود آمدن جریان های مختلف ادبی در جهان اساسن در راستای نیازهای جدید است و کسانی که این نیاز را درک می کنند و بانی و باعث آن می شوند هم همیشه هستند .

مهم تر کسانی هستند که بتوانند همزمان و موازی با همان بدعت آوران در راستای رشد و اعتلای تجریبات جدید و نیز در مسیل درست قرار دادن سیل این تجربیات تازه بکوشند . و این بدین معنی نیست که هر کس هر چیزی را که با کمی رنگ و لعاب مدرنیستی و فلسفی تحویل ما داد ، دربست بپذیرم و چشم مان را بر هرگونه نقد و بازخوانی مانیفست ها و نظریات شالوده ریزش ببندیم که مثلن جریان ، جریان متجددی است .؟ نه همیشه اینطور نیست .!!!! از طرفی همین هم دلیل نمی شود که با کینه و بد ببینی نسبت به هر نوع نظرگاه تازه ای فقط به قصد دعواهای زبانی و سفسطه بازی و « نقد به هر قیمتی »  با آن برخورد کنیم و هنوز جریان یک دهه از عمرش را کامل پشت سر نگذاشته از آن انشعاب دهیم و مانیفست تازه صادر کنیم (که آن را هم نکرده اند عده ای) که بله جریانتان مغلط گویی بوده و ما ایندفعه پرچمدار شده ایم و ...

ثانیا امثال شاملو و نیما اگر در حاشیه سازی های شعر فارسی بیشتر از اسمشان بزرگ شده اند (البته در مقایسه با تفکرات شاعر بسیار متجددی مثل هوشنگ ایرانی می گویم) به این دلیل نبوده که فقط جنجال سازی های مدرنیستی و جریان بازی داشته اند که هم در ک درستی از زمانه ی خود داشته اند یک . دوما به زبان مردم و زمانه ی شان شعر گفتند . دغدغه های انسان آن روزی در شعرشان منعکس بوده .

جریان نساختند که بزگ شوند و مشهور . که خود انسانهای بزرگی بودند و می دانستند که نیاز داریم به تغییر و تحول . نیما جایی می گوید که : « اسلوب های هنری که توسط شخصیت های بزرگ تر به روی کار می آید نتیجه ی شخصیت های کوچک کوچک است .» نیما خود می دانست انسان بزرگی است و با آگاهی از حتمیت تغییر و تسلط بر تاریخ و ساختار های فکری _ بنیادی شعر و از طرفی آشنایی با اسلوب تئوری و مقاله نویسی قدم در راهی گذاشت که ممکن بود به منفور ترین شاعر تاریخ ادبیات ایران تبدیل شود ولی با پشتکار ، کوشش و تلاش بی وقفه و هم نرنجیدن از اتهامات و توهین هایی که به او می شد بالاخره تعهدش را نسبت به ادبیات به سر مقصد منظور رساند . بله نیما و امثال او نسبت به ادبیات و شعر متعهد بودند ، دغدغه اش را داشتند که به اینجا رسیدند . دیگر اینطوری نبود هر وقت از چت کردن خسته شدند شروع کنند به وبلاگ نویسی و دو روز نگذشته جریان راه بندازند و حاشیه درست کنند . یا خبر مرگ فک و فامیلشان را توی وبلاگ به اعلام عموم برسانند .

اگر وبلاگ نویسی می کنیم داریم از امکانات امروزین دنیا برای ارتباط با مخاطبین و دسترسی به آثار دیگران و هم تعامل و تبادل نظرات با دیگران استفاده می کنیم نه برای ترور شخصیتی و تخریب چهره ی یکدیگر .

 

4 _ درباره ی جریان کذایی وبلاگ نازی معروفی باید بگم که خوشبختانه بر خیلی از دوستان یقیین کامل هست که من نبوده ام (البته اگر واقعن کار کسی باشد و خود نازی جدن وجود نداشته باشد که اگر وجود دارد باید از ایشان به خاطر نوشته ی زیر عذر خواهی کنم ولی مجبورم که در دفاع از خودم بنویسم ) .

 علارغم آنکه یکی از گزینه هایی مورد ظن بودم ولی دوستان با کمی پی گیری و تامل و ور رفتن با قضییه ، در مورد من برایشان روشن شد که از طرف من نیست . اما من دوباره برای دفاع از خودم لازم است مطالبی را برای تنی چند از دوستان به عرض برسانم . یکی اینکه من تا همین چند روز پیش اصلا به نت وصل نبوده ام که دوستان می دانند حتی وقت نمی کردم که پاسخ محبت های کسانی را بدهم که به وبلاگم مراجعه کرده بودند . و طبعن از این ماجرا خبر هم نداشتم این چند روزه که برای فرجه ی امتحانات مهاباد هستم دوباره وصل شده ام و با خبر شدم از جریان . که البته در ابتدا اصلن نمی دانستم چه خبر است فقط دیدم خانم نازی معروفی با چند تا از دوستان درگیر است (متاسفانه خیلی هم مودبانه) . که کنجکاو شدم و سر زدم ، در مورد دو شعر اخیرش یه چیزی نوشتم و در مورد اینکه از این جنگ و مرافعه ها دلم خون است . حتی کامنتی نوشتم و خواهش کردم تایید نکنه در مورد اینکه اگر جدن در مورد پست مدرن و این جور مباحث کار کرده منم کارایی تحقیقی دارم که دوست دارم او هم ببیند و منم کارای او را ببینم و اگر دوست داشت می توانم کمکش کنم و شماره بهش دادم (حتی سه تا) ...

بعدا که وبلاگشان را کامل خواندم تازه اون مطلبی رو که در مورد خانم زنده دل بود دیدم و بلافاصله یک کامنت دیگر نوشتم و خوب همه محتواش رو می توانند برند و آنجا بخوانند ...

اما آغاز ماجرا از این جا بود که عده ای هم به من مضمون شدند و هم شروع کردن به اظهار لطف کردن (از طریق نوشتن کامنت با اسمای مختلف از جمله طرفداران پسا غزل) . خوب اولن باید بگم که برای دفاع از خودم منم مثل بقیه پیگیر این ماجرا شدم آی پی وبلاگ نازی معروفی رو درآوردم با آی پی سایر بچه هایی که بهشون دست پیدا کردم مقایسه کردم و نتایج جالبی هم به دست آوردم که بعضی هاش رو می گم و بعضی هاشم ترجیح میدم فعلن چیزی نگم .

 

در مورد خودم باید بگم که :

 server ip address  من اینه 2-10-168-192

  Clinet ip address من اینه 247-214-191-80

دوستانی که به من ظن دارن می تونن پی گیری کنن ببینن چی می شه .

 

ولی اگر من بودم به دوستام مثلا در بهبهان می گفتم این کارو برام بکنن تا کسی منو پیدا نکنه . کما اینکه الانی ام که معلوم شده این آی پی نازی خانوم ماله استانه فارسه دلیلی بر محکوم کردن خیلی از دوستان اون جایی نمی شه که خیلی های دیگه می تونن از یه جا دیگه و با کمک دوستاشون در استان فارس این کارو کرده باشن .

 

جا دارد همین جا از محبت دوستانی چون حمید سهرابی که مثل من پیگیر کار بود تشکر کنم و هم از راهنمایی های دوست عزیزم دکتر مهدی موسوی هم نهایت تشکر را دارم و از خانم حقیقت هم به خاطر در اختیار گذاشتن آی پی خودشون و دوستانشون و هم دادن اطلاعات مفیدی که بسیار کمک کرد ممنونم .

و اما شعر ... شاید آمادگی گذاشتن کار خوبی را برای الان نداشتم ... کارای زیادی دارم که دوست داشتم یه سری دیگه از مراحل دوباره خوانی را پشت سر می گذاشت بعد به روز می کردم ولی خوب از پست های بی شعر خوشم نمی یاد برای همین یه کار قدیمی رو با یه ذره اصلاح می ذارم امیدوارم بتونم از نظر دوستان در مورد این کار استفاده کنم . این کار ماله آذر 85 هست ...

 

 

 

 

 ((لیلا کمی بزخم لبم را که خونی ام))

 

 

 

تکرار موج ،

خلسه ی ساحل ،

نمای من ،

ردّ سکوت حنجره ام در صدای من

تصویر جای خالی من ، روی صندلی

 زل میزند به صحنه ی دریا به جای من

امشب سوار قایق لب هات میشوم

 با خود مرا بهشت ببر ، ناخدای من

که هی سکانس چشم تو اجرا ﻧَ / میشود

 از بین فیلم نامه ی دیروزهای من ،

یک صحنه را برای تو با / زی/ر

           من بخواب احمق که درک / می کنم ات مثل زن ...

بخواب امشب میان موی رگم مولوی !! که شمس ...

 می خواست ، از تو شعر شود / با کنایه /

من  تزریق می کنم به غزل از هوای تو

 دیوانه گیست خود کشی واژه های من

حالا ، اطاق ، پنجره ، ساحل ... و صندلی

هی دور میزند به دور نمای من

و از دماغ خونی من سرفه می کنم

دیوار گیج میرود از تو  - خدای من -

هوش از سرم پریده ، دلم ضعف می تند

بالا می آورند ترا ، چشم های من

ول کن که در ادامه ی  این شعر لعنتی

مردی برای قبر خودش حرف می خورد ...

 

__ « روزی که زن

                       در زباله دانی کلمات باکره می لولید

 

از جهنم تماس می شوم را ،

توی خطوط فرشته گم می شدید ،

و در ذهن گندیده ی یک شاعر مسموم

استفراق را بالا می رویم

از گیس های زنی که دراز افتاده بود

در زباله دانی کلمات لا به لا »

 

__ « یک ذره که چشمانش را مکث می کنم ،

از تمام شهر در نگاهش می پاشند ،

و آیینه ها را به تماشای عفریته ها بوتیک میکنید

 که در خود کشی قرص های ماه به ماه

چشم های مادرش را در نگاه دیوار می کوبید

و ته مانده های خواهرش را

زهرمارِ سگ زاده های کوچه نشین بود »

 

اینجا مردمی که خالی از شهر شده اند

وقتی که تیغ های دستم را رگ می کشند

در خون شتک خورده از پوست جاده می فهمم

که یک جنازه پشت اپیزود ساحل است

با روح جن گرفته ای از فیلم های تو

 با هیکلی که کرم زده ، گوشت ریخته یک باره ، از تَنَفس هوای تو

با خاطرات مختصری که نداشته

 از روز های خودکشی اش در صدای تو

حتی فرشته های زناکرده آمدند !!

 توی سیاه چال تنش پا به پای تو

 

                                    # # #

 

 

__ « بس کن زنیکه زل زدنت هم جهنمی است

             حیف است شهر ، پر شود از چشم های تو ...»

 

 

 

 

 

         

 

 

معاشرت ادبی :

 

((با هیکلی که کرم زده ، گوشت ریخته))

 

وامی است از شهرام میرزایی که وامدارش هستم .

 

اما دوستانی که رفرنس های متن بالا رو می خوان ایناهاش :

 

۱ ـ تاریخ تحلیلی شعر نو ــــ شمس لنگرودی

 

۲ ـ مکتب وقوع در شعر فارسی ــــ احمد گلچین معانی

 

۳ ـ درباره ی حافظ (مجموعه مقالات)ــــ احمد سمیعی

 

۴ ـ عطا و لقای نیما یوشیج ــــ مهدی اخوان ثالث

 

 

 

 

 

 

 

 

         

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 22:29  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  | 

 

 

سلام و معذرت های فراوان بابت تاخیر در به روز کردن / همیشه مشکلات بسیاری دست به دست هم می دهند که دیر می شود ولی به قول دوست شاعری اگر چه دیر می شود ولی زمان که زود ندارد .

بگذریم ، اولن می خواهم بعد از مدتها دوری ، بازگشت دوست و استاد این چند وقته ی روزهای تبعیدی ام ــــ دکتر سعید محمد حسنی  ــــ را به عالم وبلاگ نویسی تبریک گفته و این برگشتن را به فال نیک گرفته که در سال تازه همراهی منتقد و شاعر را در این دنیای مجازی در کنار خود خواهیم داشت . به امید بیشتر بودنشان ...

 

اما قبل از اینکه غزل را بخوانید دوست دارم چند خبر دست اول که همین دو سه شبه به دستم رسیده را بشنوید که خالی از لطف هم نیست :

 

 

1 _ شهرام میرزایی  به خاطر قد دراز از سربازی معاف شده و به همین زودی به عالم وبلاگ نویسی باز می گردد .

 

2 _ سید مهدی موسوی  قصد دارد با دوست و همراه عزیزش علیرضا قزوه یک مجموعه شعر مشترک بیرون دهند که با مقدمه و توضیحاتی که عبدالجبار کاکایی بر این کتاب نوشته اند قطعا خواندنی خواهد بود .

 

3 _ محمد ارثی زاد  هم به علت توانایی های خاصی که در رانندگی دارد و هم بی انظباطی های مکررش در پادگان به منطقه ی مرزی دو کوهه اعزام شده و آنجا راننده ی سرهنگ پادگان شده که با این اوصاف قطعا تا دو سال دیگر خبری از او نخواهیم شنید ( شایان ذکر است که دو کوهه منطقه ایست که هنوز به طور قطع معلوم نشده متعلق به ایران است یا عراق و هم فاقد هرگونه امکانات زندگی از جمله آب ، برق و وسایل ارتباطات جمعی است )

 

4 _ فدروس ساروی  به علت فشار روانی ناشی از مرگ بودریار خود سوزی کرده و اکنون با 120 در صد سوختگی در بیمارستان بستری است .

 

5 _  دوست عزیزم وحید نجفی در یکی از مجلات روانشناسی معتبر و بسیار پر طرفدار دنیا به عنوان شاعر برتر سال 2006 انتخاب شدند .

 

6 _ ضمنا بعد از مدت ها نوار تازه ای از استاد علیرضا افتخاری به بازار موسیقی سنتی اومده که ضمن خارج کردن این بازار از رکود چندین ساله اش روح تازه ای هم به موسیقی اصیل ایرانی دمیده . موسیقی این نوار با همکاری گروه تنبور شمس و آهنگسازی و سرپرستی کیخسرو پور ناظری است که هر روی آن شامل 2 تصنیف و 2 موسیقی مقامی است ، شعر های این کاست هم به ترتیب و یک در میان از سروده های سرکار خانم مونا زنده دل و هدی قریشی اصل است .

 

7 _ سرکار خانم زهره جعفرزاده  که در حال آماده کردن خودشون برای نمایشگاه کتاب هستند ، چاپ اولین کتابشون رو به بانوان تازه فارغ التحصیل شده از دانشگاه افسری تقدیم کرده و در مقدمه ی کتاب برای این بانوان تنومند ( و عموما حجیم) آرزوی سلامت و افزایش قدرت جهت راحتتر چرخاندن باطوم کردن .

 

8 _ محمد امین پاکنهاد در تازه ترین مطلبی که در روزنامه ی اعتماد نوشتن با محکوم کردن حرکت مردم تبریز در اعتراض به یک کاریکاتور ساده خواستار مجازات عوامل این اغتشاش و ناامنی شد و هم جدیدترین شعرش رو هم به نام ((از نزدیک گوش دهید)) را تحت تاثیر این جریان سروده اند .

 

9 _ سرکار خانم فاطمه اختصاری در مصاحبه ای که با ایسنا داشتن با اعلام اینکه غزل پست مدرن یک جریان قلابی است که از طرف عده ای به ظاهر دلسوز ولی  در باطن دشمن ادبیات راه افتاده ، گفتند که تصمیم دارند با ارائه یک سری مقالات این قضییه را به چالش بکشانند ( که گویا دو قسمت این مقالات در مجله ای یه اسم ((مهدی خدا بهت رحم کنه)) چاپ شده)

 

10 _ صالح سجادی گفته که دیگر از غزل گفتن خسته شده و قصد دارد وبلاگش را من بعد با مقالاتی درباره ی مدیریت و برنامه ریزی در شعر به روز کند . ( چون به قول خودش به رشته ی تحصیلیشم می خوره ) .

 

11 _ غریزه ی اصلی نمی دانم قسمت چندمش با بازی آنجولیا جولی و صفار هرندی به همین زودی در آمریکا روی پرده می رود . این قسمت از غریزه ی اصلی اقتباسی است از غزل های محمد حسینی مقدم .

 

12 _ محمد نوروزی عزیز هم به همین زودی قرار است پدر شود . از همین جا این اتفاق بد شگون را به ایشان تبریک می گوییم .

 

13 _ و در آخر یک خبر خوب هم در مورد خودم . مسئولان محترم دانشگاه خوی به علت علاقه ی شدیدی که به من و نظریاتم در مورد خودشان دارند طی هزاران نامه ی اعتراضی که به مرکز امور دانشجویی نوشته اند موفق به کسب رضایت آنها برای برگرداندن من از تبعید شده اند . و قرار است به زودی باز هم به آغوش گرم رییس حراست دانشگاه قبلی مان بر گردم .

 

 و اما غزل :

 

صبحت بخیر کلمه ی شرقی ،

سلام بانوی اشاره ،

آبی نت ها ،

سلام آقای همیشه چتر به دستِ نشسته توی پارک و

منتظر که بیاید کسی که با

اسم شما نوشتنی اش را شروع کرد ...

 

« بسم نگاه آبی ات این آسمان ،

تا گنجشک های صورتی اش بال می زند ،

وقتی که صبح پشت سر کاج ایستاد و

باغچه میان خودش مکث کرد ،

وقتی یک دقیقه آمدنت را

سکوت قالی های ته نشین شده

توی اطاق سرخابی

                       مرور کرده / ام اینجا

چقدر باران می زند ، عزیز ،

بیا خیس می شود

چشمان آبی ات ــــ این آسمان ــــ تا گنجشک های صورتی اش بال می زند ،

وقتی که عصر ،

رد ِّ ستاره به انحنای جاده های شب زده ،

چشمک حواله کرد .

اشیای خانه کردی شان ،

لهجه ی شما ها را برای فارسی اش مزّه می پراند ...

بانو ، چه قدر طعم دلم لک زده

برای صبح و مزّه کردن لیلا ، 

درون فنجان نگاه قهوه ایَ ش ،

توی استکانی از لبان می زده و نوش گفتنش که ... »

 

              * * *

شب بخیر کلمه ی شرقی ،

بخواب بانوی اشاره ،

آبی نت ها ،

بخوای آقای همیشه چتر به دستِ نشسته توی پارک و

منتظر که بیاید کسی که با لیلای من ،

نوشتنی اش را شروع کرد .

 

              ***

 

خوب!! بد نیست بگم خبر هایی که بالا خوندید دروغ های سیزده امسال من بود .

خوش باشید و همیشه در شعر دروغ گو ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 19:13  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  | 

 

سلام دوستان عزیز ...

به علت تغییراتی که در لیست پیوندهای وبلاگم داده ام ، ممکن است جابه جایی ها یی شده باشد . خواهشن اگر کسی را از قلم انداخته ام و یا عزیزی را یادم رفته لطفن بگید تا از خجالتشان در بیام . دوستانی هم که تا کنون با هم تبادل لینک نداشته ایم بسپارند تا زحمت حضورشان را جبران کنم . بعد از یکی دو روزی که این جریان لینک و پیوندهام حل شد با غزل های تازه ای برای سال تازه به روز می شم .

...

 

فال ورق ،

تو خشت ، 

و او پیک می شود ...

یعنی که ساعت ۳ ، کمی شیک می شود .

فردا ،

کنار پارک غزل ، پشت مولوی

ساعت ۳ ، (( من )) ، به سمت تو شلیک می شود

فرقی نمی کند چه بپوشد برای تو

وقتی که پیش توست ، رمانتیک می شود

بانو ، بیا که مردم بی شعر گفته اند

هر دفعه ، قصه ی تو ، تراژیک می شود

قبلش ولی ، به آینه اثبات کن که  مرد  ـــ

روی لبان سرخ تو ماتیک می شود ،

و با مداد دور لبت دور میزند ،

خطّ لبی قشنگ و باریک می شود

حتی به زیر چشم تو ودکا که می خورد

یک سایه ی کشیده و تاریک می شود

تا ساعت قرار ، تو ، (( من )) ، پارک ، مولوی ، باران ، غزل ...

                             چه قدر رمانتیک می شود .

                       *  *  *                                                                                                                       

امروز روی ساعت ۳ ... خانه ایستاد ...

که سالگرد مرگ تو نزدیک می شود

شش سال پیش ، زندگی و چهار پایه و تصمیم زیر پای تو خالی که می شود ـــ

(( من )) ، (( ساعت ۳ )) ، پارک غزل ، مولوی ، خدا ...

حتی خدا برای تو لائییک می شود ...

 

 

                                                                                بهبهان ـ زمستان ۸۵

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20:43  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  | 

 

سلام دوستان عزيز ... واقعا متاسفم از اينكه دير به دير به روز مي كنم ... دلم مي خواهد هر وقت كه به روز مي كنم واقعا ارزشش را داشته باشد و اضافه كنيد گرفتاري هايم را هم به اين دليل اولي ، آن وقت قطعا لطف مي كنيد و خواهيد بخشيد ...

در مورد شعر تازه اي كه پيش رو داريد خوشحال مي شوم حتما نظراتتان را ببينم و بتوانم استفاده كنم ... اما قبل از آن ، چند نكته در مورد جريانات اين يكي دو ماه گذشته هست كه ... :

1 _ در مورد مسائلي كه بين من و جناب موسوي در وبلاگ دوست استادم شهرام میرزایی پيش آمده بود ، خوشحالم كه با درايت آقاي موسوي و هم دورانديشي ايشان حل و فصل شد و پشيمان هم نيستم از چاپ مقاله ي ايشان در وبلاگم و اميدوارم من بعد هم ايشان صبورانه تر با منتقدان و غير منتقدان برخورد داشته باشند و به نظرم بقيه هم بايد علمي تر ، تخصصي تر و عميق تر با افكار و نظريات ايشان كنش داشته باشند كه اين مجموع نظريات مطلب چنان ساده اي نيست كه بخواهيم بعضا ساده لوحانه از كنارش بگذريم ...

2 _ در پرداخت اين شعر دوست استادم شهرام میرزایی و هم رفيق نازنينم محمد ارثی زاد بسيار مرا راهنمايي كردند ، كه تا حد زيادي مورد استفاده ي من هم بود و در ساختار نهاييش هم بي تاثير نبود اين نظرات ...

3 _ اين شعر را براي يار هميشه مبارزم ، امين پاكنهاد و خشم شاعرانه اش در وبلاگ زده ام و هم تقديمي است به مردمان هم ديار و هم زبان زحمت كش و مبارزم كه هيچ گاه روي صلح و آسايش به خود نديده اند مگر كه ...

 

 

 

 

هفت گناه مانده به ابلیس ...

 

 از نعش سنگ مرده به الماس می رسی

 خون می مکیّ و تازه به احساس می رسی !؟

 

هرشب سرم ببرّی و از رد لخته ها

در خواب من به مزرعه ی داس می رسی !!

 

حالا سرم به دست گرفتی و غرق خون

به پرتگاه تشنه ی گیلاس می رسی

 

و جفت چشم های مرا واژه می کنی

تا یک نگاه مانده به احساس می رسی

 

هي سوره های کفر مرا حفظ می کنی

تا از خدا ، به آیه ی وسواس می رسی

 

بر می زنی تمام ورق های قصه را

 كه توی قلب سوخته با آس می رسی

 

و هفت روح لاشه ی من را کفن بپیچ !!

در گور من به دهکده ی تاس* می رسی

 

           

       # # # # # # #

 

اینجا به بعد قافیه هست و «تو نیستی»

دور و بر از حضور تو مست و تو نیستی !!

 

از هر طرف هجوم صدا و تو نیستی!!

یک لشکر از گلوی شما و تو نیستی!!

 

یک روز می رسیم ! ... که من یا تو نیستی!!

امروز من رسیدم و اما تو نیستی!!

 

اینجا شب است ، ماه ، ستاره ، «تو نیستی»

و صبح و ظهر و عصر و دوباره «تو نیستی»

 

 

 # # # # # #

 

و این منم هنوز اسیر «تو نیستی»

ولگرد توي كوچه ي پیر «تو نیستی»

 

یک کوچه در عفونت زرد «تو نیستی »

بن بست ته پریده ی سرد « تو نیستی»

 

یا شعر می پرد ز سرم تا «تو نیستی»

یا می پری تو ، سر به هوا با «تو نیستی»

 

 

  # # # # # #

 

یک زن نشسته توی صدایش ... تو نیستی!!

زانو بغل تکیده شمایش : « ... تو نیستی ...»

 

یک زن که زیر موج گناه «تو نیستی»

 گم کرده ماهیان سیاه «تو نیستی»

 

اشباح را سرود برای «تو نیستی»

سمفونی اجنّه ، صدای «تو نیستی»

 

 

   # # # # # #

 

 امشب خبیث و خسته برید از «تو نیستی»

شیطان شد و فرشته چکید از «تو نیستی»

 

رم کرده بغض زن که خدای «تو نیستی»

اسمی بپاش با «تو» برای «تو نیستی»

 

مردی بریز توی گلوی «تو نیستی»

خالی کن این نگاه دو روی «تو نیستی»

 

وردی بخوان برای شبی که تو نیستی

یك وهم گر گرفته تبی که تو نیستی !!

 

بیدار شو به شیهه ی خواب «تو نیستی»

صبحی چموش و پا به رکاب      «تو» ،

                                                     «نیستی»

 

# # # # # #

 

این مثنوی تلخ و گور «تو نیستی»

عفریته ها و چشمه ی کور «تو نیستی»

 

دست طناب و مرگ خفیف «تو نیستی»

اعدام کرده اید ، ردیف «تو نیستی»

 

 

   # # # # # # #

 

اینجا به بعد جوخه ی کابوس و مرگ تو

سرباز صبح و سنگر فانوس و مرگ تو

 

یک شهر روی زلزله با موزه های تو

تابوت خاک پیرتر از کوزه های تو

 

شعری اسیر خندق باریک فکر تو

ما و سیاه چاله ی تاریک فکر تو

 

 

ودکای تلخ چشم تو دور سرم ، بنوش !!

یک ذره خون تازه تر از پیکرم بنوش

 

آهای !! ... روستای دلم را حراج کن

سرو بلند شهر مرا شکل عاج کن

 

یک شب بیا به کلبه ی یک عمر آرزو

پیش زنان باکره ی شهر تو به تو

 

داماد شو ، تو صیغه ی این شهر را بخوان

عقد عروس آینه ها را بیا بخوان :

 

 ... «این قدر واژه ای که به شاعر نمی رسی   

                                  احساس کاملی تو به آخر نمی رسی» ...

 

######

 

روزانه هاي زند گی ام را اسیر کن

روح مرا از اين همه ميّت ، تو سير كن

 

 

امشب بیا که از کفنت می رسم به تو

از جنّ گورهای زنت می رسم به تو

 

با پله های پیرهنت می رسم به تو

در گيج گاه برج تنت می رسم به تو

 

 امشب بیا که یک غزل تازه گفته ام

هر چه گناه برزخ دل بود شسته ام

 

امشب بيا كه مثنوی ام را کلاغ خورد

گنجشک های شعر مرا حوض باغ خورد

 

    # # # # # # #

 

اینجا به بعد من غزلم با ردیف ((تو))

با واژه های دست به دست حريف تو

 

با یک نفر که صورت سردار من نبود

در بي كجاي سایه ی جسم نحیف تو

 

یک روح مرده در جسد هر چه مرد و زن

یک گور زنده دور محیط خفیف ((تو))

 

هرگز خیال وحشی ام ارضا نمی شود

با شعری از تغزّل مرگ لطیف تو

 

 اینجا کسی که نیست مرا در جهنم است

                                که هیچ وقت ،

                                                      هیچ کسی از تبار ما ،

 

                                                         هرگز نمی رود به بهشت کثیف تو ...

 

 

 

 

* تاس : بي قراي ، بي طاقتي و ...

 

دوست عزیزم ، مهدی بهرنگ راد با سپیدی زیبا در فضای سوررئال به روز است ... حتما ببینید که ارزش دیدن دارد ...

 

 

       س ـ ش ـ بهشت

       تابستان ۸۵ ـ مهاباد

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 22:19  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  | 

 

با سلام دوستان عزیز ... بدون هیچ توضیح اضافی و صرفا برای اینکه بدانید علارغم تمام آنچه درباره ام گفته اند و گفته اید (در این چند روزه) من و وبلاگم دموکرات تر از آنی هستیم که خیلی از این خاله زنک بازیها به تنمان بچربد ...

به هر جهت با مانیفست غزل پست مدرن (اگر چه درباره اش حرف دارم) به قلم آقای موسوی به روزم ، باشد تا خاتمه ای باشد بر بسیاری از حرف و حدیث ها ...

 

 شناسه های غزل پست مدرن ...

 قبل از آغاز بحث بايد اين نكته را مـّد نظر قرار داد كه هر گونه بحث جزءنگرانه پيرامون ويژگيها و جبهه‌گيريهاي اين جريان، به نوعي «پست مدرن» بودن آن را زير سؤال مي‌برد زيرا با اين نوع نگرش هر گونه تعريف و خط كشي به مطلق‌گرايي دست مي زند و سعي مي‌كند از كلمات تعريف يكساني براي رسيدن به محتواي خاصّي ارائه دهد كه به نظم حاكم بر دنياي مدرن مي‌انجامد، مطمئناً اين جريان نمي‌خواهد با شكستن ساختارهاي دنياي مدرن، خود به ساختاري مستبدانه‌تر تن دردهد و نوعي فراروايت را بر عملكرد شعر حاكم كند. پس در واقع آنچه در اينجا گفته خواهد شد به نوعي تبيين يكسري از ويژگيهايي است كه بر تعداد كثيري از غزلهاي پست مدرن امروز حاكم است و به نوعي استخراج حكمي استقرايي از تعداد محدودي داده است كه مطمئناً بسياري از حرفها را ناگفته خواهد گذاشت و به طور يقين بسياري از غزلهاي پست مدرن وجود دارند كه فاقد ويژگيهاي مذكور هستند به طور مثال در سينما فيلمهاي «ديويد لينچ» و «استيون اسپيلبرگ» را با تمام تفاوتها ـ از نوع نگاه گرفته تا گونه اجرا ـ پست مدرن مي‌نامند و اعتقاد دارند هر كدام به پاره‌اي از دغدغه‌هاي پست مدرنيسم توجه بيشتري مبذول داشته است.1

البته در اينجا چند نكته وجود دارد كه من در مقاله‌هاي قبليم بارها به آن اشاره كرده‌ام اما ذكر آن گريزناپذير نشان مي‌دهد: ابتدا آنكه در تركيب «غزل پست مدرن» واژه «غزل» به عنوان مجاز جزء از كلّ تمام قوالب كلاسيك و معتقد به چهارچوب قرار گرفته است. پس با اين تعريف تمامي آنچه ما در اين بحث پيگيري مي‌كنيم مي‌تواند در قوالبي مثل مثنوي، قصيده و... رخ دهد. استفاده از «غزل» و اجتناب از به كار بردن كلمه «شعر كلاسيك» بدين خاطر است كه به طور مثال اگر گفته شود: «شعر كلاسيك پست مدرن!» به خاطر پارادوكس ايجاد شده شعر كلاسيك به جاي آنكه معناي قوالب كلاسيك را اعاده كند فلسفه و نوع نگاه دنياي كلاسيك را به ذهن متبادر مي‌كند كه به هيچ وجه مقصود ما نمي‌باشد. ديگر آنكه نبايد فراموش كرد كه «غزل پست مدرن» در واقع بيان يك وضعيت پسامدرن با استفاده از ابزارهاي مدرن است يعني بسياري از ويژگيهاي حاكم بر اين نوع شعر از اصول دنياي مدرن مي‌باشند و در اينجا تفكّر موجود به نوعي در تضاد با ابزار و دنياي پيرامون قرار گرفته است. اين دقيقاً وضعيت انسان پست مدرن امروز است كه در جهاني زندگي مي‌كند كه موج صنعتي و مدرنيسم غالب شده و تعارضها و روان‌پريشي اين انسان[با تجربه اين دوگانگي] موضوع اكثر غزلهاي پست مدرن است. پس در واقع اگر ما به تلفيق آگاهانه دو تفكر دست زده‌ايم كه در مقابل هم قرار گرفته اند و اگر گاهي به اين چهارچوبها تن مي‌دهيم و فقط در موارد معدودي [آنهم بسيار محتاطانه] در مقابل قالب دست به عصيان مي‌زنيم به نوعي قصد بازآفريني وضعيت شخصيتهايي را داريم كه در جامعه پيرامون ما دچار اين دوگانگي و تعارض شده‌اند. فرديتي كه به طور مثال از طرفي در كارخانه‌ها و اداره‌ها و پشت چراغ قرمزها تحت فشار دنياي مدرن است و از جانبي ديگر با شخصيت سازي مجازي در اينترنت پنجره‌اي به سوي حفظ خويش در حضور جمع پيدا كرده است. در واقع اگر ما به قوالب باقي مانده از گذشته تن داده‌ايم از آن روست كه «پاسخ پست مدرن به مدرن متضمـّن تصديق اين نكته است كه گذشته بايد به تجديد نظر و بازنگري در خود اقدام كند زيرا گذشته واقعاً نمي‌تواند نابود شود به دليل آنكه نابودي گذشته به سكوت و خاموشي مي‌انجامد. البته اين تجديد نظر و بازنگري در گذشته بايد با طنز و كنايه همراه باشد نه به گونه‌اي ساده لوحانه حاكي از اينكه از هر گونه گناه و خطا مبـّراست!»2

در اين مقاله ما سعي خواهيم كرد بسيار جزءنگرانه و با زدن مثالهايي گوناگون تنها قسمتهاي كوچكي از اين نگاه تازه به غزل و شناسه‌هاي اين بازنگري اساسي را به شما نشان بدهيم:

يكي از عناصري كه در غزلهاي پست مدرن به چشم مي‌خورد «شكست روايت» مي‌باشد يعني ديگر ساختار خطي و روايي بر غزل حكمفرما نمي‌باشد. اين ويژگي شباهتي به مسأله استقلال معاني ابيات در غزل كلاسيك ندارد بلكه اعتقاد دارد بايد ابتدا ساختاري بر شعر حكمفرما باشد تا ما بتوانيم آنرا بشكنيم. به بياني ديگر در غزل كلاسيك واحد شعر، مصرع يا بيت مي‌باشد اما در غزل پست مدرن كل غزل واحد مي‌باشد اما نه به گونه‌اي كه به روايتي خطي [مانند آنچه در منظومه‌هاي قديمي و غزلهاي به اصطلاح فرم! امروز مي‌بينيم] بينجامد. اين نوع نگاه شايد بيشتر نشأت گرفته از نگاه خاص پست مدرنها به مسأله زمان مي‌باشد يعني وقتي ما ديگر زمان را به صورت يك حركت خطّي و داراي تقـّدم و تأخّر نبينيم بلكه آنرا از بالا و به صورت يك كليـّت پيوسته داراي جزء‌هاي نامشخّص و داراي ارزش يكسان ببينيم ديگر حوادث سير منطقي خود را طي نمي‌كنند و ما مي‌توانيم آينده را قبل از گذشته لمس كنيم. كاري كه مدرنها با تدابيري نظير فلاش‌بك و... به آن دست مي‌زنند زيرا زمان را به صورت خطي و از زاويه ديد موازي مي‌بينند. مطمئناً در شكل‌گيري اين نوع نگاه نظريات «انيشتين» پيرامون نسبي بودن حركت زمان بي‌تأثير نبوده است. چيزي كه در عرفان خود ما به كـّرات ديده شده و در متون آن به صراحت از اين مسأله سخن به ميان رفته است. اين نوع نگاه منجر به ايجاد فرمهاي پيچيده و تودرتويي مي‌شود و شاعر گاهي به تركيب چند فرم دست مي‌زند زيرا فرمهاي خطي و حتي دايره‌اي شديداً ساختارگرا مي‌باشد كه با روح اين حركت در تعارض مي‌باشد!3

((اتّفاق در زبان)) شايد مشهورترين ويژگي اين نوع غزل نزد مخاطب مي‌باشد. اين عنوان كلي را بايد تحت زيرعنوانهاي مختلف بررسي كرد. به طور مثال گونه‌اي از اتّفاقها شامل حروف مي‌شوند يعني «واج‌آرايي» چيزي كه در گذشته ما نيز به عنوان يك صنعت و براي خلق زيبايي [نه به عنوان راهكاري اجتناب‌ناپذير] مورد توجه قرار گرفته است. غزلسراي امروز وقتي روانشناسي را با شعر مي‌آميزد آنگاه به تأثيرگذاري مختلف حروف و انتقال حسهاي مختلف توسط آن توجـّه ويژه‌اي مبذول داشته و براي ميزان به كارگيري هر حرف در هر قسمت از غزل توجيه منطقي دارد. اين مسأله حتّي در استفاده از صداهاي كوتاه و بلند و طول كلمات به چشم مي‌خورد. مثلاً وقتي شاعر مي‌گويد: «و دست ياري اين دوستان دراز شدست» ديگر اين يك صنعت نيست بلكه در خدمت محتوا بوده و به بازآفريني تعـّدد دستها و در عين حال خلاصه شدن «دوستان» در «دست» و در انتها به تصوير ماليخوليايي راوي و واهمه او از اين هجوم به يكباره اشاره دارد. يا استفاده از ظرفيت رواني حرف «ل» در بيت زير كه البته به نوعي متظاهرانه و رو ظهور يافته و كمي جنبه هجو نيز به خود گرفته است: ((تو لاي مـُبل خودت مي‌لمي، ميان لبت / لب ملول ليلاست، خانم مجنون!))

گاهي اين اتّفاق از سطح حروف فراتر رفته و به سطحي به نام «كلمه» مي‌رسد. در اين سطح مورد ديگري كه بايد به آن توجه كرد استفاده از كلمات مترادف اما داراي بار رواني متفاوت در شعر امروز است. در غزل پست مدرن ديگر مجاز نيستيم كه به خاطر وزن و قافيه از واژه‌هاي مترادف به جاي يكديگر استفاده كنيم زيرا هر كلمه براي مخاطب داراي حسـّي ويژه و نوستالوژي حاكم بر ذهن متفاوت مي‌باشد به طور مثال وقتي شاعر مي‌گويد:

((عروس خوشگل من زير تور شعر سپيد!)) مطمئناً به زيبايي تنها اشاره نداشته و به طور مثال اين كلمه – خوشگل! - داراي جنبه اروتيك بيشتري نسبت به كلمه «زيبا» يا «قشنگ» مي‌باشد كه با بقيه شعر در تناسب بيشتري ست!

وقتي از اين سطح رد بشويم و وارد سطح بالاتري به نام «جمله» شويم كار گسترده‌تر شده و در هنگام پياده شدن داراي اجراهاي بسيار متفاوت‌تري مي‌شود به طور مثال با ايجاد تتابع اضافات، كشدار بودن و كسالت وضعيت را منتقل مي‌كنيم يا با زحافهاي متفاوت و به كارگيري هجاهاي بلند و ناتمام گذاشتن انتهاي جمله مرگ شخصيت را بر روي زبان پياده مي كنيم.  به بياني ديگر در غزل پست مدرن حوادث براي مخاطب بازگو نمي شود بلكه از تمام امكانات براي اجراي آنها بر سطح زبان استفاده شده و مخاطب خود قسمتي از متن خواهد شد زيرا مؤلّف تنها ميانبري است تا مخاطب به درگيري با اثر و رسيدن به تأويلهاي گوناگون و رمزگشايي دست بزند. مثلاً شاعر مي گويد:« كه است؟! فلسفه اش گير كرده هي...هي...هي...» اينجا حتي بدون حشو و توضيح «گير كردن» اين اتفاق با تكرار و برش كلمه «هي»بر روي متن پياده شده است. ديگر به مخاطب گفته نمي شود كه چه اتّفاقي در حال رخ دادن است بلكه او را در اين اتفاق شريك مي كنيم. يا در بيتي ديگر شاعر اشاره مي كند كه : «پري جادويي خوابهاي شبزده.../ تمام كن! بس كن!! قرنهاي حوصله را» در اينجا چند حركت زباني همزمان مشاهده مي شود يعني هم با تتابع اضافات و سه نقطه بعدي، حوصله و تكرار و در واقع عدم حركت مخاطب را شرح مي دهد از آنطرف با انتخاب كلماتي نظير« پري ، جادو، خواب، شب» فضايي كاملاً خرافات زده و ساكن را ترسيم مي كند. بعد با تبديل دو هجاي كوتاه به يك هجاي بلند در مصرع دوم [زحافهاي مختلف در غزل پست مدرن نه از روي اجبار يا براي به هم زدن موسيقي بلكه در خدمت محتوا هستند] و به كار بردن دو جمله كوتاه امري «تمام كن » و «بس كن» اين زنجيره را پاره مي كند و خواننده خود با خوانش اين مصرع به شكستن اين تكرار دست زده و تأثير ناخودآگاه اثر بسيار قويتر خواهد بود!

در اينجا بايد به ياد داشت كه «غزل پست مدرن» حركت هاي زباني را نه حركتي در سطح براي شكستن ساختارها بلكه نتيجه بازآفريني واقعيتهاي موجود و ملموس مي داند كه هنوز فرصت حضور در كلمات و نحو موجود را نيافته اند در حقيقت «بايد به زبان در عمل و يا به عبارت بهتر به بازيهاي زباني در رابطه با نحوه عمل آنها در درون شكلهاي معين زندگي نگاه كرد.»4  در واقع عبور از قواعد وشكستن آنها خود تابع قاعده‌اي است كه از مجموعه حركت هاي جزئي احتماعي منشأ مي گيرد و تنها تفاوت آن اينست كه مسير حركت از كوچكترين بخشهاي جامعه به سمت بالاست و اين زبان نيز سعي به وانمود حركت هاي اجتماعي در سه مرحله «واژه، كلمه و جمله» و گاه حتي‌ «مجموعه اثر» دارد پس « بدون شركت در يك صورت از زندگي امكان به كارگيري بازي زباني مربوط به آن وجود ندارد»5 و تمامي جريانهايي كه به بازي براي بازي دست مي زنند به نوعي دچار سيكل معيوبي شده اند كه شايد مناسب يك اثر «منفرد» به قصد نشان دادن در سطح بودن تمامي مكالمات و مراودات و اتفاقهاي پيرامون باشد اما به عنوان يك روش ادبي هيچ جايگاهي نخواهد داشت.

بخش ديگري از مسأله «اتفاق در زبان» كه شايد در اين سالها به آن توجه بيشتري شده است و حتي گاهي دچار زياده‌رويهايي نيز شده است تغيير در نـُرم كلمه و نحو يعني «تصـّرف در زبان» مي باشد. تغييرات در كلمه گاهي براي بيان احساسات يا پديده هايي استفاده مي شود كه به نظر مؤلف  واژه مناسبي در زبان فارسي براي آن وجود ندارد. گاهي نيز براي ايجاز و رساندن محتوا در واژه هايي به مراتب كمتر به اين كار دست زده مي شود، به طور مثال مي‌گويد: «زبان تو فقط از هيچ مشترك بوده/فرار كن مثلاً عام وقين و باف و عون!!» در اينجا شاعر به ساختن حروفي بر وزن حروف نرمال دست مي زند تا به فلسفه عدم اصالت زبان و غير قابل دسترس بودهن ارتباط واقعي با كلمه ها اشاره كند يعني وقتي كلمات را قراردادي تحميل شده و داراي معني متفاوت در ذهن گوينده و شنونده مي بيند به آن يورش برده و سعي در دوباره سازي آن دارد!

اما گاهي نيز براي ايجاز و عدم به كار بردن كلماتي كه حضور هر يك نياز به توضيح و تفسير مجـّدد دارد از اينگونه تصـّرف در ساختار كلمه استفاده مي شود مثلاً وقتي گفته مي شود:«تصميم خويش را بِنَگيرد، مردّد است» اين ترديد در تصميم‌گيري بسيار رساتر از وقتي است كه گفته شود «بگيرد يا نگيرد» يا وقتي گفته مي شود:«بلبم لبان مرا، بزاق را حل كن»،«لبيدن» مصدري جعلي است كه به ضرورت براي ايجاد حسـّي كه فعلهاي مترادف منتقل نمي‌كنند به كار گرفته شده است. كاري كه در ادبيات كلاسيك ما نيز گاهي به صورت نه چندان جدي و از سر تفريح مورد توجه قرار گرفته است. حتي گاهي براي نشان دادن جريان سيـّال ذهن و معناي چند بعدي كلمات از آنها بدون تكرار در دو جمله متفاوت استفاده مي شود يا حتّي يك كلمه به كلمه‌اي ديگر مسخ مي شود مثلاً شاعر مي گويد:«مي‌دز/دمت كه گرم/بشو از رسوخ من» در اينجا «دمت» و «گرم» هر دو متعلق به دو جمله گوناگون مي باشند كه مطمئناً بر وجود رابطه‌اي علت و معلولي بدون هيچ توضيح و حاشيه‌اي در جمله هاي پياپي اشاره دارد و در واقع هر جمله را چنان علّت ديگري مي داند كه گويي قسمتي از وجود خويش را از آن يك به عاريت گرفته است.



و در آخر چيزي كه شايد سابقه‌اي بيشتر در ا دبيات ما دارد و براي ذهن مخاطب قابل لمس‌تر است تصـّرف در نحو است گاهي اين تصـّرف در نحوها در حد يك صنعت تشخيص ساده باقي مي ماند كه شايد ابتدايي‌ترين نوع آن باشد وقتي گفته مي‌شود: «نشست جاي زني مرده در اطاق مرد/گلِ پلاستيكي- بي پرنده بي‌بو!-» اينكه گلي جاي كسي بنشيند گذشته از هر تأويلي يك نوع تصـّرف در نحو است كه در ادبيات ما سابقه‌اي طولاني دارد. اما كار غزلسراي پست مدرن به اينجا ختم نمي‌شود بلكه او با به  هم ريختن اركان نحوي جملاتي را مي سازد كه با كمي غور و تأمل به برداشتهايي گوناگونتر و دقيقتر مي انجامد به طور مثال:«و زن گرسنه شد و از لبش شروع گريست» بازگشايي اين متن از آنجا آغاز مي شود كه مي بينم به جاي فعل «كرد»،«گريست» قرار گرفته است. اين كليدي است تا خواننده با موشكافي و روانكاوي زن شبه روايت[در غزل پست مدرن به جاي روايت شبه روايت جايگزين شده است] به تعامل حركت‌هاي عاطفي در مقابل كششهاي جسماني او پي ببرد و آنگاه متوجه شود كه اين آشنايي‌زدايي در نحو وجود خارجي ندارد بلكه به خاطر ديد مرد سالارانه مخاطب به زن مي باشد كه جنس مؤنث را به قول «لاكان» به خاطر عدم جهش از مرحله خيالي به تمثيلي حذف مي كند!! امـّا «هويت و حتي هويت جنسي در فضاي علمي و تئوري جديد كه در آن حتي با مفهوم هويت نيز مخالفت مي شود چه معنايي مي تواند داشته باشد.»6

يكي از تفاوت هاي غزل پست مدرن با پيشينيان خود آنست كه براي هر حركتي در متن پشتوانه‌اي قوي را طلب مي‌كند يعني اگر در تاريخ ادبيات ما تنها در شعر بزرگاني مثل «حافظ» و «سعدي» هر كلمه و هر حركت در خدمت محتوا مي‌باشد در غزل پست مدرن در ايجاد ساده‌ترين متون نيز بايد فراتر از زيبايي‌شناسي مطلق به محتوا ـ و طبيعتاً فرم ـ انديشيد اما آيا اين نگاه خود حاوي نوعي تلقي نو از زيبايي نيست؟! در دنياي پست مدرن زيبايي ديگر تعريف‌پذير و مطلق نيست بلكه به دو جنبه عادت و مقايسه محدود مي‌شود. به قول «سالينجر»: «نبايد گفت فيل بزرگ است بلكه وقتي بزرگ است كه در كنار چيز ديگري شبيه سگ يا زن قرار بگيرد.»7 اين وسواس در غزل پست مدرن آنگاه به چشم مي‌خورد كه شاعر براي هر حركتي به دنبال دليل مي‌گردد و حتي براي خروج از عقل نيز به فلسفه‌اي عميق نيازمند است مثلاً ديگر مثل «غزل فرم!» بيت‌ها بي‌جهت و به خاطر عدم توانايي شاعر موقوف المعاني نمي‌شوند بلكه مثلاً براي رساندن «پرحرفي» يكي از شخصيتهاي شبه روايت يا براي نشان دادن حركت آهسته‌تر زمان [با توجه به نگاه خاص و غيرخطي ما به زمان! ] به كار مي‌رود يا زحافها براي شبيه شعر سپيد شدن! يا بر اثر عدم تسلط شاعر به تعادل بين كلمات و وزن!! به كار نمي‌روند بلكه مثلاً همانگونه كه قبلاً ذكر شد براي بيشتر كردن صلابت جمله يا مقطّع كردن كلمات [نشانگر ترس، ضعف، خشم، جان دادن و... ]  مي‌باشد. در اينگونه غزلسرايي ديگر فقط وقتي قافيه تكراري به كار مي‌رود كه قصد ارجاعي درون متني يا انتقال حـّس تكرار و به بن‌بست رسيدن دنياي مدرن در كار باشد. فقط وقتي قافيه سماعي مي‌شود يا قافيه مصدري به كار مي‌رود كه مثلاً بخواهد به مستي يا ديوانگي يا ناشيانه بودن عملي يا... بپردازد. در اين غزل سعي مي‌شود از تمام سهل‌انگاريهاي پيشين خودداري شود. براي نمونه بعد از قوافي «تهمت، استقامت، سياست و...» شاعر مي‌گويد: «و ناشيانه علي از دل زمان خط خورد» در اينجا محتوا و سطح متن به اثرگذاري دو جانبه دست زده‌اند تا با كاستن از چيزي [به كار بردن قافيه سماعي] غنيمتي بيشتر به مخاطب هديه شود.

از ديگر مشخصه‌هاي غزل پست مدرن توجه خاص به فرم است. اين فرم نه يك شكل منسجم بلكه مي‌تواند شامل جزيره‌هايي نامنضبط و آشفته اما در تعادل منطقي و غيرمنطقي! با يكديگر باشد. در شعر از تمامي اركان براي ايجاد فرمهاي پيچيده استفاده مي‌شود مثلاً تكرار يك كلمه مي‌تواند ما را از جايي به جاي ديگر ارجاع دهد يا استفاده از كلمات همنشين اين كليد را به مخاطب بدهد كه كدام قسمت‌هاي شعر به يكديگر مربوطند حتي از وارد كردن شخصيتهاي يكسان، مكانهاي تكراري و زبان گفتاري مشابه براي ارجاع دادن مخاطب در طول و عرض اثر مي‌توان استفاده كرد مثلاً وقتي جمله‌اي با كلمات انگليسي ادا مي‌شود مطمئناً با مظاهر مدرنيسم نظير راديو و تلويزيون و از آنطرف با تمام شخصيتهاي از خود بيگانه و از سويي ديگر با تمام فراروايتهاي موجود در شعر در ارتباط مي‌باشد پس ديگر استفاده از چند زبان در شعر صنعت  نيست بلكه قسمت كوچكي از عظمت نظمِ بي‌نظم‌هاي موجود در غزل پست مدرن است!

غزل پست مدرن با دو رويكرد مختلف در عرصه كلي نگري و جزئي نگري مواجه است. گاهي يك غزل در كليـّت امر مي‌خواهد فلسفه يا مفهومي را منتقل كند و بايد از بالا به آن نگريسته شود مثلاً وقتي با غزلي از سعدي بازي مي‌شود شايد در جزئي نگري نيز كشفهايي نهفته باشد اما آنچه بيشتر مـّد نظر مؤلف است زير سؤال بردن و به چالش كشيدن نوعي از انديشه به گونه‌اي كاملاً نسبي‌نگر است! از طرفي ديگر در بعضي از غزلها ديد موازي رجحان داشته و مخاطب بايد در طول اثر به كشف دست بزند و آنگاه از كنار هم قرار دادن قطعات پازلي كه به دست آورده به كليت موجود و فلسفه نهفته پي ببرد! اين دو نوع نگاه با همه تفاوت‌ها هر دو در غزلهاي پست‌مدرن ديده مي‌شوند و اين برخوردهاي پارادوكسيكال نه گزينه‌اي بر ردّ اين نوع از غزل بلكه تأييدي بر ويژگيهاي بنيادين آن مي‌باشد.8

((چند صدايي)) بودن در غزل پست مدرن يكي ديگر از ويژگي‌هاست. ديگر مباحث كلي و راوي داناي مطلق فرورفته در جلد «اول شخص مفرد» جايگاه كلاسيك خود را از دست داده‌اند و هر شخص وارد شده در غزل با توجه به خصوصيات فردي و شخصيت‌پردازي داراي گويش خاص خود مي‌باشد. اما حضور اين شخصيتها هر كدام با پشتوانه بوده و در صورت نبود آنها يا تبديل و تغييرشان به شعر خلل جبران‌ناپذيري وارد مي‌شود. در كنار شخصيتها راوي نيز تغيير مي‌كند تا بتواند ما را به زواياي ناشناخته‌اي رهنمون سازد يا گاهي بالعكس بعضي از زواياي روايت را از ديد ما پنهان كند تا فضايي سپيد را براي برداشتي آزاد و تكثر معنايي نتيجه دهد! مجموعه روايت و نقل قولها شعر را مي‌سازند. ديگر در پايان يا آغاز، نتيجه‌گيري وجود نخواهد داشت. شخصيتها بدون هيچ موضع‌گيري راوي، به بحث و درگيري و ايجاد حوادث مي‌پردازند تا مخاطب خود را در قالب يكي از آنها يا حتي سوم شخص در شبه روايت شريك كند و به موضع‌گيري و برداشتي آزاد و غيرمستبدانه دست بزند. مؤلف ديگر نه سياستمدار است نه معلم اخلاق! بلكه تنها با گلچين كردن آنچه مي‌خواهد به تو اجازه مي‌دهد كه با حفظ «اراده خويش» [فرديت] در حضور «جمع» تعقل كني!

از ديگر ويژگيهاي اين شعر «طنز، هجو و هزل» موجود در آن است اما در ابتدا بايد به هم انديشي درباره معناي اين سه كلمه بپردازيم. طنز را قرار دادنِ چيزي در غير جاي متداول خود خواهيم دانست. اين معنا بسيار متزلزل و نسبي است يعني آنكه جمله‌اي خبري، در يك فرهنگ مي‌تواند جمله‌اي كاملاً جدي تلقي شود اما با ترجمه آن و قرار گرفتن در فرهنگ زمينه‌اي ديگر به طنز تبديل گردد. براي مثال بسياري از جوكهاي مرسوم در ميان ايرانيان كه به مسائل جنسي اشاره دارد در فرهنگهاي اروپايي قسمتي از زندگي و تجربيات روزمره انسانهاست و معناي طنز خود را به طور كامل از دست مي‌دهد! در مورد هجو بايد گفت كه آنرا به مسخره گرفتن و رد كردن مطلق‌گرايانه پاره‌اي از مسائل، تفكرات و اشخاص خواهيم دانست. در اكثر اوقات هجو همان طنز است كه جنبه تخريبي آن به مقدار قابل ملاحظه‌اي افزوده شده است! در فرهنگ ما و بالطبع در غزل پست مدرن قسمت هجو نتوانسته عملكرد مستقلي براي خود پيدا كند و معمولاً يا با ديد معتدل به طرف طنز تلخ گرايش پيدا مي‌كند يا به صورت راديكال به هزل تن مي‌دهد، كه در ادامه با مثال درباره آن بيشتر حرف خواهيم زد. در تعريف هزل مي‌شود استفاده از ركيك‌ترين و ممنوع‌ترين كلمات و جملات براي تصوير يا تخريب يك وضعيت و از همه مهمتر به خنده واداشتن مخاطب را به عنوان تعريف ارائه كرد! حال همان مشكل طنز در اينجا نيز وارد است يعني با تغيير هر فرهنگ [يا حتي شخص] خطوط قرمز و ممنوعه و تعريف كلمه «ركيك» به كلي تغيير مي‌كند كه همين ما را وادار مي‌كند در خيلي از اوقات نتوانيم به تفكيك صحيحي بين اين سه عنصر در «غزل پست مدرن» دست بزنيم و حتي در تمايز آن با «جـّديات» دچار سردرگمي شويم مثلاً وقتي شاعر مي‌گويد: «شكر فروش كه عمرش دراز باد چرا  /  نمي‌فروشد چيزي به جز لب سارا!» از طرفي تغيير مصرع حافظ به شعري كاملاً به زبان امروز و همچنين پايين آوردن آن تا سطح يك موضوع مبتذل جنسي هم مي‌تواند جنبه هجو حافظ و انديشه او باشد هم داراي طنز است. اما اگر «سارا» را چيزي فراتر از يك اسم و به نوعي نماد فرهنگي بدانيم آنگاه مصرع دوم در واقع بيان انديشه‌اي است كه فلسفه حافظ را به چالش كشيده است حالا شايد تنها به خاطر غافلگيري در ابتداي مصرع دوم، اين بيت را بتوان داراي طنزي خفيف دانست. پس از تأويلي به تأويلي ديگر تمام تعاريف و مرزها تغيير مي‌كند. يا در جايي ديگر كه شاعر از كلمات جنسي به صورت صريح و كامل در غزل نام مي‌برد مي‌توان در برداشتي سطحي ـ و شايد درست! ـ آنرا هزل دانست و در تأويلي ديگر آنرا به مسخره گرفتن چهره جدي دنياي مدرن و بيانگر مصرف‌گرايي دنياي پست مدرن فرض كرد كه طبعاً با آزاديهاي فمينيستي و حركتهاي هموسكشوالها [كه از نتايج ورود فلسفه پسامدرن مي‌باشد] هماهنگ و همراستاست. از جانبي ديگر با تغيير مرزها و خطوط قرمز مي‌توان تنها آنرا روانكاوي محضي از مشكلات امروز دانست. قسمتي از زندگي كه تا به امروز كمتر مورد نقد قرار گرفته است!

از ديگر ويژگيهاي غزل پست مدرن آنست كه از به كار بردن كلمات و تعابير كلي كه مخاطب را در لابيرنتي تصنعي اسير مي‌كند [نظير عشق، نفرت و... ] خودداري مي‌كند و به جاي آن تصاوير ملموسي كه به نوعي نشانه‌هاي پيرامون آن كلمه هستند را جايگزين مي‌كند.9 به طور مثال شاعر مي‌گويد: « ـ نوشابه مي‌خوري كه؟!   : نه! آقا نمي‌خورم» در اينجا بدون ذكر هيچ نوع كليتي تصويري را [در پس زمينه يك ديالوگ آشنا] به دست مي‌دهد كه مخاطب در ذهن خود به عنوان نماد تركيبي غيرقابل تفكيك از چند كليت دارد پس تصاوير، جايگزين فضاهاي انتزاعي شده‌اند. همانگونه كه قبلاً اشاره شد «غزل پست مدرن» نقدي فلسفي، روانكاوانه، با رويكرد جامعه‌شناسي و... [يا تركيبي از همه اينها] بر هستي پيرامون مي‌باشد و در سطح و براي خلق زيبايي صرف، متوقف نمي‌شود [هر چند مي‌توان همين عملكرد را خود تعريف زيبايي‌شناسي پسامدرن ناميد! ] شعر امروز متني فلسفي است يا اگر بهتر بگوييم فلسفه با ساختارشكني و خزيدن در پرده تلميحات خود را به شعر و متن ادبي نزديك كرده است. پس مؤلف به جاي گنده‌گوييهاي رايج به مخاطب اجازه مي‌دهد كه به عنوان يك فيلسوف به كشف و تفسير دست بزند و متن خود را بازآفريني كرده و در ذهن خويش بنويسد. روشهاي تفسير اين نوع از اشعار قابل توضيح نيست چون كليد و روش هر اثر در خود آن مدفون است يا به بياني ديگر هر اثر در دنياي پسامدرن خود يك ژانر ادبي مجزّاست و قواعد رمزگشايي مختص به خود را دارد. در واقع «هر هنرمند يا نويسنده پست مدرن در مقام يك فيلسوف است. متني كه مي‌نويسد، اثري كه خلق مي‌كند از نظر اصول، تحت هدايت قواعد از پيش تثبيت شده قرار ندارند و نمي‌توان در مورد آنها مطابق با حكم ايجابي با به كار بستن مقولات آشنا در متن يا اثر هنري قضاوت نمود.»10 هر چند گاهي اين فلسفه نه در جهت تثبيت خويش بلكه تنها در ردّ آنچه موجود است قدم مي‌گذارد يعني ما با «بايدها» رو به رو نيستيم بلكه با نسبي‌گرايي خاص اين نوع شعر تنها «نبايدها»يي را داريم كه حتي اين «نبايدها» نيز در هاله‌اي از شك و ابهام قرار داده مي‌‌شوند!

مسأله «مرگ مؤلف» با آنكه بيشتر به ديد ما به اثر برمي‌گردد و در متن نياز به رويكردي خاص ندارد اما در «غزل پست مدرن» روي آن بسيار كار شده است. هر چند «رولان بارت» هر اثر هنري را واجد معناهاي گوناگون با توجه به مخاطب دانسته و مي‌گويد: «مي‌توانيد متني را براي دريافت معني و يا تفريح بخوانيد ولي نهايتاً در يك احساس سردرگمي باقي مي‌مانيد. اين حـّس نهايي كه متن آنرا بيان نمي‌كند و يا از ارائه دقيق آن امتناع مي‌كند نوعي حالت متفكرانه سرسخت [همانند حالت متفكرانه چهره] كه شخصي را برمي‌انگيزد تا از شما بپرسد به چه فكر مي‌كنيد»11 اما مطمئناً منظور «بارت» متني تك وجهي و صريح نمي‌باشد حتي متوني كه به نوعي برداشت مخاطب را با خود شريك مي‌كنند در اين ويژگي داراي شدت و ضعف‌هايي هستند. مثلاً خلق كردن شخصيتهايي غيرتيپيك و قابل لمس، عدم ارزش‌گذاري اخلاقي، فلسفي و... روي كنشها و واكنشها، انتخاب راوي مناسب، عدم قهرمان‌سازي و از طرفي ديگر ايجاد فضاهاي سپيد در متن، اجازه كشف به مخاطب در طول و عرض اثر و... باعث مي‌شود كه كار از طرف مؤلف و متن به ضلع سوم مثلث كه مخاطب است رفته و به اندازه مخاطبان اثر به تكثير و بازآفريني آن دست زده شود. مهم اينست كه هيچ تأويلي بر تأويل ديگر ارجحيت ندارد، زيرا چند معنايي موجود نه به خاطر ثابت نبودن مسأله در حال بررسي بلكه به خاطر زواياي مختلفي است كه برخورد كنندگان با اثر از آن مي‌نگرند پس در غزل پست‌مدرن ما با بي‌معنايي مواجه نيستيم و وجود يك كليـّت ثابت را قبول داريم اما با توجه به ضمير ناخودآگاه متفاوت مخاطبان اثر و نحوه رمزگشايي متفاوت آنها هر يك به جنبه‌اي از حضور مضمون پي مي‌برند كه با ديگري متفاوت و حتي متناقض است. به طور مثال وقتي شاعر مي‌گويد: «زن فكر راه راه قشنگي است» هر كلمه در اذهان مختلف دچار رمزگشايي متفاوت مي‌شود. مثلاً «راه‌راه» بودن مي‌تواند نشانه ديد راوي از داخل قفس و اثر ميله‌هاي قفس بر تصوير او باشد يا نشانه لباس زنداني باشد كه به نوعي معني قبلي را نيز دربرمي‌گيرد يا اينكه شاعر در حال توصيف شكل ظاهري يك مار! و شباهتهاي آن با شخصيت موجود در غزل است يا اصلاً «راه‌راه» تكرار كلمه «راه» و نشانگر وجود راههاي مختلف و گيج‌كننده است يا... حالا اين را اضافه كنيد به معني كلمه «زن» كه مي‌تواند نماد احساسات، جنسيت مظلوم، اشاره به سكشواليته خاص آن و روابط جنسي و آناتومي خاص او و... باشد از طرفي ديگر يادمان باشد كه تك‌تك اين برداشتها در ذهن خواننده تصور جزء‌نگرانه متفاوتي داشته باشد مثلاً در تأويل منجر به «جنسيت مظلوم» هر ديد خود «زيرتأويلي» متفاوت و حتي متناقض مي‌تواند داشته باشد كه وجود كلمه «قشنگ» با ابهام موجود در آن و اينكه به خودي خود داراي هيچ معني خاصي نيست [همانگونه كه قبلاً اشاره شد صفتها نسبي بوده و به صورت منفرد فاقد ارزش خاصي هستند] اين گستردگي معنايي را افزايش مي‌دهد! تركيبات مختلف اين تأويلها وقتي به بي‌نهايت مي‌رسد كه ما شاهد حضور واژه‌هاي بعدي و مصاريع ديگر هستيم كه همين شيوه رمزگشايي را دنبال مي‌كنند.

مسأله ديگري كه مي‌تواند مورد توجه قرار بگيرد «تصوير» در «غزل پست مدرن» است اين كليـّت در اجرا شكلهاي بسيار متفاوتي را به خود گرفته است. گاهي دوربين راوي ثابت است و چند تصوير ثابت كه معمولاً نقش زمينه‌اي دارند ديالوگهاي شخصيتها را دربرمي‌گيرد. اين تصاوير ثابت گاهي به وضوح بيان مي‌شوند و مواقعي نيز با دادن چند كليد ساختن تصوير كامل را به مخاطب وامي‌گذارند. اما در بعضي از اينگونه غزلها نيز حركت دوربين بسيار سرعت مي‌گيرد و شخصيت‌ها در مواجهه با تصاوير و اشياء و حوادث هستند كه وجود خارجي پيدا مي‌كنند! در همين دو نوع شبه روايت كاراكتر ديگري به نام زمان وجود دارد يعني گاهي زمان ثابت است و گاه متغير [كه قبلاً اشاره كرديم سرعت آن مي‌تواند متفاوت باشد] وقتي زمان در تغيير باشد حتي اگر تصاوير ثابت باشند تنها اسم مشابهي دارند چون وقتي ما به بعد چهارم معتقد باشيم صندلي كه در زمان x در نقطه z موجود است در زمان y در نقطه z وجود ندارد و اين صندلي به چيز ديگري تبديل شده است كه تنها از سه بعد به سوژه قبلي شباهت دارد. گاهي سرعت عبور زمان اينقدر سريع است كه ما حتي با تصويرهايي غيرمتجانس رو به رو هستيم كه معمولاً حـّس زيبايي‌شناسي عادتي ما را دچار خدشه مي‌كند چون در دنياي واقعي اين سرعت را كمتر تجربه كرده‌ايم. نوع تصاوير در «غزل پست مدرن» هر چيز موجود و ناموجود مي‌تواند باشد. از اين ديدگاه طبقه‌بندي كلمه شاعرانه و غيرشاعرانه به لطيفه‌اي تكراري شباهت دارد. اتفاقاً بسياري از مسائل ظاهراً غيرشاعرانه مثل كامپيوتر و ژنتيك با توجه به حضور پررنگ خود در زندگي انسان امروز و ترسيم فرداي پست مدرن او بسيار پركاربردتر از «نيلوفر» و «خار» و «چشم يار»!! هستند. مثلاً «كامپيوتر مي‌تواند تكثير تفاوتها را جايگزين يكنواختي كليشه‌اي مدرنيسم كند»12 و اينترنت با اجازه دادن به ظهور فرديـّت در شرايط برابر و حتي ايجاد انسانهاي مجازي با مشخصات دلخواه13 و از طرفي ديگر با غلبه بر مشكلات دنياي مدرن نظير نيروي كار، ترافيك، نظم اداره‌اي و... انسان را به سمت جامعه فراصنعتي هدايت مي‌كند يا وقتي متوجه مي‌شويم كه «كد وراثت و ساختار بنيادين زبان ظاهراً در تمامي سازواره‌ها اساساً يكي است»14 و «آلوين تافلر» دنيايي را ترسيم مي‌كند كه انسانها با كمك مهندسي ژنتيك انتخابگر مي‌شوند نه شيئي در دست فرايند موجود! و واقعيت محتوم!! آنگاه ديگر نمي‌توانيم از آوردن اين تصاوير در شعر خودداري كنيم.

آوردن كلمه‌هاي «تخصصي و نيمه تخصصي» از ديگر ويژگيهاي «غزل پست مدرن» است. خواننده اين نوع شعر گاهي نياز به پاورقي و توضيح پيدا مي‌كند و گاهي براي درك واقعي يك كلمه شعر مجبور به مطالعه چندين كتاب مي‌شود. آيا واقعاً نبايد هر كلمه شعر را مخاطب به معناي واقعي درك كند؟! [فراتر از معناي تحت اللفظي] در دنياي مدرن و شتابزده همه چيز آماده و فوري بود و قرار نبود مخاطب به كاري واداشته شود اما حالا مخاطب براي خواندن يك بيت به كنكاشي دست مي‌زند كه به پرباري انديشه خود او منتهي مي‌شود. مثلاً در دو مصرع زير: «و خورد بسته قرص اريترومايسين را» يا «بداهه مي‌گويم مثل گريه‌هاي بِكت» منتقد شاكي مي‌شود كه در مثال اول چرا مخاطب بايد «اريترومايسين» و تمام اَشكال و خواص دارويي و كاربردها و عوارض آن را براي فهم شعر بداند و يا در مثال دوم چه لزومي دارد كه مخاطب شعر از مسأله «بداهه‌گويي» و كاربرد آن در نمايشنامه‌هاي «بِكت» باخبر باشد تا به فهم شعر كمك كند. اما اين منتقد عزيز بيان نمي‌كند كه چرا مخاطب بايد براي فهم شعر «منوچهري» نجوم و اسطوره‌شناسي و... بداند و براي فهم شعر «حافظ» نشانه‌شناسي عرفاني و براي درك بهتر شعر «فردوسي» تاريخ و آداب و رسوم ايران باستان را!! و اصلاً ‌در نظر نمي‌گيرد كه اتفاقاً در قرن حاضر اطلاعات اوليه انسانها به طور تصاعدي رو به افزايش است! در هر صورت اين نكته قابل بحث است كه مخاطب شعر پست مدرن حتي درباره ساده‌ترين و پركاربردترين كلمات مثل «ديوار» بايد اطلاعات جامع و كاملي داشته باشد تا به كشفها و تأويلهاي بيشتري برسد و كليدهاي افزونتري را به دست آورد. البته بدون اين اطلاعات نيز شعر جواب خواهد داد. اما مطمئناً از ارزش آن كاسته خواهد شد! سرعت كند خواندن اين اشعار شايد دهن‌كجي باشد به شتابزدگي و كمپلكسهاي سهل الوصول دنياي مدرن!

قبل از پايان اين مقاله بايد يادآوري كنيم كه اين مقاله فقط سرفصلهايي راجع به گونه‌هايي از «غزل پست مدرن» بود و از بسياري از نكات، بسيار سطحي و در حد يك اشاره رد شديم و بعضي از مقوله‌ها نيز به علت گسترده بودن ناگفته باقي ماند. [مثل نمادسازي و فرق آن با استعاره در غزل غيرپست‌مدرن] كه اميدوارم در فرصتي مناسب به آن بپردازم. فقط در اينجا ذكر چند نكته كه چندان ارتباطي هم به مسائل پايه‌اي ندارد اما متأسفانه بسيار مورد بحث است ضروري به نظر مي‌رسد:



1ـ كلمات بيگانه در زبان فارسي عروض خاص خود را دارند يعني معمولا دچار تقليل هجا مي شوند به گونه اي که هجاهاي کشيده به طرف هجاي بلند تمايل داشته و هجاهاي باند به سوي هجاي کوتاه ميل مي کنند مثلاً در كلمه «ديازپام» كه از زبان بيگانه وارد فارسي شده است هجاي «ياز» يك هجاي بلند است [يعني «_»] اما اگر كلمه فارسي بود مثل «پياز» هجاي «ياز» يك هجاي بلند + يك هجاي كوتاه (هجاي کشيده) محسوب مي‌شود [يعني « U_»[زيرا «املاي عروضي مبتني بر حروف ملفوظ است نه مكتوب! يعني آنچه را كه مي‌شنويم مي‌نويسيم نه آنچه را كه مي‌بينيم و در خط وجود دارد»15 با همين فرمول در كلمه «هايديگر»، «هاي» يك هجاي بلند [يعني «ــ»] و «دي» يك هجاي كوتاه [يعني «  U»[محسوب مي‌شود. علت اين موضوع نيز كشيدگي بسيار كمتر صداهايي مثل «ا» و «اي» در زبانهاي اروپايي نسبت به زبان فارسي و استرس بر روي بخشهاي مختلف كلمه است! [البته در پاره اي موارد که کلمه تلفظ اصلي خود را از دست داده ممکن است از لحاظ عروضي به شيوه مرسوم تقطيع شود.]  



2ـ هر گونه دست بردن در وزن و قافيه [آنهايي كه در ادبيات به عنوان اختيارات سابقه ندارند ] مبتني بر اين موضوع است كه شاعر بخواهد محتوا را بر روي قالب و فرم اجرا كند كه در اين زمينه نيز بايد تا آنجا كه مي‌شود از ادا، اطوارهايي كه به قصد متفاوت شدن ظاهر صورت مي‌گيرد خودداري كرد.



3ـ هر گونه تغيير در شكل ظاهري، زبان، فرم و تصوير غزل بايد اثر ناخودآگاه و خودآگاه محتوا بر روي آن باشد يعني اگر قسمتي از «غزل پست مدرن» حاوي مسائلي كلاسيك مي‌باشد بايد از قواعد آن پيروي كرد و حتي اگر لازم باشد استقلال ابيات و وجود اتفاق شاعرانه نيز مدنظر قرار گيرد! وظيفه ما رنگ و لعاب تازه اين قالب نيست بلكه عوض كردن تفكّر غالب بر آن است كه به نيازهاي امروزي جواب نمي‌دهد طبيعتاً تغيير تفكر به تغييرات در سطح نيز منجر خواهد شد.



4ـ شاعر «غزل پست مدرن» ديگر نمي‌تواند با تكيه بر استعداد و ديد باز تنها شعر بگويد. تسلّط كامل بر همه علوم انساني و دانستن كلياتي پيرامون ديگر علوم از ويژگيهاي اوليه سراينده اين نوع اشعار است در عين حال شاعر بايد چنان با وزن و قافيه عجين باشد كه وجود آنها به كمك شعر بيايد نه آنكه او را مشغول خويش كند.



5ـ مسأله ترجمه ظاهراً مشكل اساسي اين نوع شعر است زيرا با توجه به كاركردهاي زباني و از طرف ديگر فرهنگ بومي غالب بر آن نياز به پانوشتهاي طولاني و فراوان دارد كه متن را از شعر به طرف مقاله پيش خواهد برد اما بايد دانست كه اين مشكل در واقع ويژگي غزل پست مدرن و هر گونه فرايند پسامدرن است زيرا ديگر روند جهاني‌سازي جواب نداده و فرهنگهاي بومي به موازات يكديگر در حال حركت هستند. مطمئناً با گذشت زمان و ارتباطات متقابل اين فرهنگها مشكل ترجمه كمرنگتر خواهد شد.



در انتهاي اين مقاله مانند ابتداي آن بايد يادآور شد كه غزلي مي‌تواند آفريده شود و فاقد تمام ويژگيهاي مذكور باشد اما به خاطر آنكه پايه و اساس آن بر تفكر پسامدرن باشد «غزل پست مدرن» ناميده شود و تمام بحثهايي كه شد تنها ديدي يكسونگرانه به مسأله‌اي متزلزل، نسبي، ملتقط، پيچيده و غيرقابل دسترس مي‌باشد و....!!



پانوشتها و رفرنسها :



1ـ مثلاً در فيلم «بزرگراه گمشده» (متعلق به «لينچ») از لحاظ حركت زماني، از دست رفتن شخصيتهاي ثابت و نگاه روانكاوانه به مسائل پورنوگرافي و... آنرا پست مدرن مي‌ناميم اما فيلمي مثل «پارك ژوراسيك» (متعلق به «اسپيلبرگ») را نيز به خاطر به تمسخر گرفتن شكوه دنياي مدرن و اشاره به شكست علم و عقل ـ دو رويكرد اصلي دوره مدرن ـ در مقابل طبيعت وحشي و نظريات تكثير بي‌مانند موجودات و حركتهاي ژنتيكي براي رقم زدن موجودات به گونه دلخواه و... پست مدرن مي‌ناميم.



2ـ پست مدرنيته و پست مدرنيسم    گردآوري و ترجمه: حسينعلي نوذري



3ـ متأسفانه چون براي نشان دادن اين حركت بايد كلّ اثر را بررسي كرد در اين بخش نمي‌توانيم مثالي را ذكر كنيم.



4ـ فلاسفه بزرگ ـ برايان مگي   ترجمه عزت الله فولادوند



5ـ نقل قوليست از «ويتگنشتاين»



6ـ نقل قوليست از «ژوليا كريستوا»



7ـ دلتنگيهاي نقاش خيابان چهل و هشتم ـ جروم دي سالينجر  ترجمه احمد گلشيري



8ـ هر چند همين آوردن لفظ «بنيادين» خود پذيرفتن نوعي فرا روايت است كه در تقابل با خود قرار مي‌گيرد اما به دليل آنكه نوشتن اين مقاله فرايندي مدرن است گريز از پاره‌اي تسامحات غيرممكن به نظر مي‌رسد.



9ـ البته گاهي نيز اين كلمات كلّي در شعر وجود دارند كه اغلب تعمدي و براي به چالش كشيدن اين كليت‌ها و اشاره به توخالي بودن آنهاست يعني متن خود به نقد فراروايتها مي‌پردازد.



10ـ وضعيت پست مدرن ـ ژان فرانسوا ليوتار   ترجمه حسينعلي نوذري



11ـ پست مدرنيسم ـ ريچارد آپيگنانزي   ترجمه فاطمه جلالي سعادت



12ـ نقل قوليست از «چارل جنكز»



13ـ چه كسي واقعاً مي‌تواند ثابت كند كه ما خود ساخته‌هايي مجازي نيستيم و چه كسي مي‌تواند به يقين بگويد واقعي‌تر از آن چيزي هستيم كه مثلاً در اينترنت مي‌سازيم!!



14ـ روشهاي بنيادين در دانش زبان ـ رومن ياكوبسن   ترجمه كورش صفوي



15ـ آشنايي با عروض و قافيه ـ دكتر سيروس شميسا

 

                 نوشته شده توسط سيد مهدي موسوي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت 15:57  توسط سردار شمس آوری (س_ش_بهشت)  |